تبليغاتX
یا عشق ادرکنی :: اين وبلاگ را با اندكي تآمل ببينيد و بشنويد.
یا عشق ادرکنی
اين وبلاگ را با اندكي تآمل ببينيد و بشنويد.
بسم رب الشهداوالصديقين  

بسم رب الشهداوالصديقين




نگاهي به حقيقت شهادت

شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شكل است. شهادت مرگي از راه كشته شدن است، كه شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي كند. يعني شهيد در راهي كشته مي شود كه هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است كه به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَكْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)


شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شكافتن كالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي كمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، كسي كه مرگ شهادت را انتخاب مي كند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به كسي گويند كه در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا كشته مي شود.


تعريف مشترك و جامع براي شهادت اين است كه : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است كه همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي كه مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينكه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.


شهادت نوعي از مرگ نيست بلكه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي كه متاسفانه اكثريت انسانها را اداره مي كند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليكن در حيات معقول فرد آن زندگي پاك از آلودگي ها كه خود را در يك مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تكاملي مي بيند كه پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند كه اگر سر بكشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و كالبد بشكافد صداي اين شكاف عامل تحرك امواج ديگر خواهد بود كه آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن كه مي گويد :



و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون


(169 آل عمران)


و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگاني هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.


شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.





شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شكل است. شهادت مرگي از راه كشته شدن است، كه شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي كند. يعني شهيد در راهي كشته مي شود كه هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است كه به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَكْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)


شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شكافتن كالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي كمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، كسي كه مرگ شهادت را انتخاب مي كند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به كسي گويند كه در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا كشته مي شود.


تعريف مشترك و جامع براي شهادت اين است كه : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است كه همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي كه مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينكه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.


شهادت نوعي از مرگ نيست بلكه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي كه متاسفانه اكثريت انسانها را اداره مي كند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليكن در حيات معقول فرد آن زندگي پاك از آلودگي ها كه خود را در يك مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تكاملي مي بيند كه پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند كه اگر سر بكشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و كالبد بشكافد صداي اين شكاف عامل تحرك امواج ديگر خواهد بود كه آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن كه مي گويد :



و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون


(169 آل عمران)


و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگاني هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.


شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.



شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هست

 


 

روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود


 

صحبت از موسيقي عر فانن بود..............هيچ صوتي بهتر از قران نبود


 

دختران را بي حجابي ننگ بود............ رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود


 

د ختر حجب حيا غر تي نبود ...................... خانه فرهنگ کنسرتي نبود


 

مرجعيت مظهر تکريم بود .......................حکم او عالمي را تسليم بود


 

يک سخن بود و هزاران مشتري............ ان هم از لوث قرائت ها بري


 

واي که در سالهاي سياه دوهزار................کار فرهنگي شده پخش نوار


 

ذهن صاف نوجوانان محل.............................پر شد از فيل هاي مبتذل


 

پشت پا بر دين زدن ازادگيست ........... حرف حق گفتن عقب افتادگيست


 

اخر اي پرده نشين فاطمه.......................... تو برس بر داد دين فاطمه


 

بي تو منکر ها همه معروف شد ..........کينه توزي با ولي مکشوف شد


 

در به روي رشوه گيران باز شد.................. دشمني با نائبش اغاز شد


 

بي تو دلهامان به جان امد بيا.................... کاردها بر استخوان امد بيا


 

گوش کن اينک نواي جنگ را ........... قصه اي از شهر بعد از جنگ را

قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


 

قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


 

قصه شهري که غرق درد بود.................. اتش شهوت درونش سرد بود


 

شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت............. رمز يا زهرا وحيدر ياد داشت


 

شهر ما همت درونه سينه داشت........... با شهادت انس از ديرينه داشت


 

شهر ما روح خدا در دست داشت...... صد هزاران عاشق سرمست داشت


 

ناگهلن اين شهر ما بي درد شد ................. اتش غيرت درونش سرد شد


 

حال راز ها در شهر قصه چپ شد.......... .... پوشش خاکي لباس رپ شده


 

ديگر از جبه در ين جا رنگيست.......... ديگر ان حال و هواي جنگ نيست


 

يا خميني اي خليل بت شکن ...................خيز و بنگر فتنه هاي شهر من


 

جبهه و ياران من گم گشته اند............... غرق در نسيان مردم گشته اند


 

پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟................ ياد جبه ياد ان خونين تفنگ


 

شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............ ناله مهدي بيايت پس چه شد


 

اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ؟................. کفر نگويم کو خداي جبهه ها ؟


 

اي جماعت ناله ام را بشنويد..................... درد چندين ساله ام را بشنويد


 

اي شما ان سوي اتش رفتگان................... اي شما اغئش ليلا خفته گان


 

بنگريد اين لکه هاي ننگ را.................... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را


 

عدهاي با نامتان نان مي خورن............. اي شهيدان خو نتان را مي خورن


 

جنگ رفت و شهر ما تاريک شد.................. راه وصل عاشقان باريک شد


 

شما رفته مردم ريايي شدند.......................... و بر خي دگر شيميايي شدند


 

نه ان شيمايي که در جنگ بود بود............. نه ان گاز سمي که بي رنگ بود


 

هماناني که رنگ ريا مي زنن......................... و بر سينه سنگ خدا ميزنند


 

هماناني که يادي زبن مي کنن....................... فضا را پر از ادکلن مي کنن


 

به يک چک رشوه خور ميشوند.................. به يک حکم مسئول کل ميشوند


 

هماناني که در بي حجابي تکند........................ سزاوار يک قبضه نارنجکند


 

به سنگ تحاجم محک مي شوند..................... و مثل عروسک بزک ميشوند


 

از اينها بپرسد که مهارن کجاست....... شلمچه حلبچه فاو و مريوان کجاست؟


 

از اينها بپرسيد همت کيست ؟................ از اي ن ها بپرسيد باکري که بود ؟


 

اين از اين ها بپرسيد که بابايي که بود...... رجايي حسنپور اللهياري که بود ؟


 

کسي فکر گلهاي اين باغ نيست................ کسي مثل ان روزهاي داغ نيست


 

همه ناگهان عافيت خو شدند................. و يک شب از اين ر به ان رو شدند


 

کسي بر شهيدان سلامي نگفت......................... رضاي خدا را کلامي نگفت


 

بياييد که مردم بهتر شويم........................... در اين ابشار خدا تر شويم


 

بياييد تجديد پيمان کنيم................................... نگاهي به قبر شهيدان کنيم


 


|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
بررسي عمليات والفجر 8 

عمليات والفجر هشت؛ فتح «فاو» در يك نگاه

جمع‌آوري اطلاعات

اعلام رمز عمليات

حركت نيرو به طرف محورهاي عملياتي

پيروزي احتمالي ايران و تأثير آن در عراق

هوشياري دشمن

دلايل موفقيت عمليات والفجر هشت

روز شمار عمليات والفجر هشت


عمليات والفجر هشت؛ فتح «فاو/Fao» در يك نگاه

ساعت 10: 22 دقيقه روز 20/11/64 توسط فرماندهي كل، سپاه فرمان حمله با قرائت رمز عمليات صادر شد:

«بسم‌الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و قاتلوهم حتي لا تكون فتنه، يا فاطمه الزهرا(س)،  يا فاطمه الزهرا(س)، يا فاطمه الزهرا(س)،»

پس از عبور موفقيت‌آميز غواصان از رود خروشان اروند، يگان‌هاي نيروي زميني سپاه پاسداران با پشتيباني آتش تهيه و شليك هزاران گلوله، تهاجم خود را در محورهاي مورد نظر، آغاز و مبادرت به شكستن خط مقدم دشمن كردند.

با توجه به احتمالاتي كه در زمينه هوشياري دشمن مطرح بود، شكستن خط، پاكسازي و گرفتن سر پل مناسب در سريع‌ترين زمان ممكن، ضمن عبور از رود اروند در تضمين موقعيت علميات، نقش اساسي داشت. در اين راستا غواصان ضمن عبور از رود اروند بايد معابر را باز مي‌كردند تا نيروهاي قايق سوار بتوانند با عبور از  اين معابر، به ساحل دشمن وارد و تا فرا رسيدن روشنايي صبح، منطقه را براي استحكام سر پل پاكسازي كنند.

عكس‌العمل عراقي‌ها در لحظات اوليه عمليات و رويارويي با موج‌هاي گسترده قواي ايراني كه سرتاسر خط دشمن را مورد تهاجم قرار داده بودند غير منتظره و تعجب برانگيز بود. به دليل گستردگي محورهاي هجوم و انجام تك پشتيباني در منطقه «ام القصر»، دشمن تا سه روز در تشخيص فلش اصلي حمله سردرگم بود و نتوانست در برابر هجوم نيروهاي ايراني، اقدامي جدي صورت دهد.

گسترش وضعيت و تامين هدف‌هاي عمليات در همان شب اول، چنان غيرمنتظره بود كه نيروهاي «پشتيبان» براي تامين مراحل بعدي عمليات در صبح يا شب دوم علميات، در ساعت 24 وارد منطقه شده و به سمت اهداف خود حركت كردند.

در لحظه شكستن خط و درگيري با عراقي‌ها، هواي مه آلود و نم نم باران، غواصان را براي انجام بهتر عمليات ياري كرد. نيروهاي دشمن كه غافلگير شده بودند، با مقاومتي اندك پا به فرار گذاشتند، يكي، دو ساعت پس از درگيري، شنود بي‌سيم دشمن، حكايت از اوضاع نابسامان و به هم ريخته‌ خطوط دفاعي عراقي داشت. هر يك از فرماندهان عراقي، نسبت به منطقه ماموريت خود، سلب مسووليت كرده و پي در پي از فرماندهان بالاتر، درخواست كمك مي‌كردند.

روز نخست عمليات در شرايطي سپري شد كه دشمن به دليل سر درگمي در تشخيص هدف اصلي حمله و نيز اصل غافل‌گيري ناآگاهي نسبت به اوضاع و ابري بودن آسمان، هيچ مهلتي براي عكس‌العمل در مقابل حمله‌هاي زميني و هوايي به دست نياورد؛ حتي از حمايت نيروهاي پياده موجود و تجهيزات نيز عاجز ماند. قواي ايراني پس از تصرف كامل «فاو» در محورهاي «بصره»، «ام القصر» و «البحار» به پيشروي خود ادامه دادند تا نظاميان عراق را هر چه بيشتر از شهر فاو دور نگه دارند.

پيشروي نيروهاي ايراني، زنگ خطر سقوط بصره را به صدا درآورد و عراق به سختي تلاش مي‌كرد تا از سرعت پيشروري قواي ايران بكاهد. در روزهاي بعد، درگيري‌هاي سختي بين طرفين روي داد. اين جنگ و گريزها در كنار خورعبدالله و منطقه‌اي به نام «كارخانه نمك» به اوج خود رسيد؛ اما  دشمن ديگر نتوانست به خطوط دفاعي سابق خود در منطقه باز گردد و سرانجام به شكست خود در شهر فاو اعتراف كرد.

حدود دو ماه منطقه زير آتش سنگين  و پاتك‌هاي سخت و بمباران وحشتناك قرار داشت، تا آن كه رفته رفته اوضاع آرام گرفت و خطوط پدافندي تثبيت شد. در آن ميان، توپخانه نيروي زميني ارتش جمهوري‌اسلامي ايران با تلاش بي‌وقفه خود، سعي داشت تا  حد امكان از نيروهاي خودي مستقر در خط، حمايت و پشتيباني كند.

در طي عمليات والفجر هشت، نزديك به 800 كيلومتر مربع از خاك عراق آزاد و تلفات و خسارات سنگيني بر دشمن وارد شد. عراق در جريان اين عمليات، بيش از 50هزار تن كشته زخمي و اسير بر جاي گذاشت. در ميان كشته‌شدگان، يك فرمانده لشكر و 5 فرمانده  تيپ، و در ميان اسيران، چندين سرهنگ، خلبان هواپيما و چرخبال و تعدادي درجه دار وجود داشت و در مجموع، 10 تيپ پياده كماندويي و نيروي مخصوص  و 2 تيپ زرهي، 4 گردان ضد هوايي، 10 گردان جيش الشعبي و 5‌ گردان توپخانه دشمن منهدم شد.

در جريان عمليات والفجر هشت (فاو) همچنين بيش از 50 فروند هواپيما و چرخبال، صدها دستگاه تانك، نفر بر و خودرو نظامي، توپ صحرايي، توپ ضدهوايي و ناوچه موشك انداز منهدم گرديد و ده‌ها دستگاه تانك و نفربر،180 دستگاه خودرو، 20 عراده توپ صحرايي، 120 عراده توپ ضدهوايي، 3 دستگاه رادار موشك و 34 دستگاه مهندسي از ميان تجهيزات ارتش عراق به غنيمت قواي ايران درآمد.

در فرايند بيش از 75 روز نبرد گسترده كه صحنه واقعي رويارويي نيروي نظامي و ماشين جنگي حزب بعث عراق با توان قواي ايراني بود، ايران بر سواحل شمالي خورعبدالله در شبه جزيزه فاو (شهر فاطميه) مسلط و راه ورود عراق به خليج فارس بسته شد.


جمع‌آوري اطلاعات

فعاليت عناصر شناسايي، با فاصله اندكي پس از عمليات بدر آغاز شد. در اين مدت اقدامات زير صورت گرفت:

الف- ديده‌باني مستمر از فعاليت‌هاي گوناگون دشمن:

ب- تهيه شناسنامه نهرها و جاده‌ها و زمين منطقه خودي؛

ج- تهيه نقشه و كالك منطقه؛

د- كنترل فعاليت‌هاي دريايي دشمن توسط را دارهاي دريايي.

گذشته از اين، شناسايي‌هاي لازم از زمين منطقه و تأثير‌گذاري باران بر آن، طول و عر و ميزان فشردگي نخل‌ها، طول و عرض نهرها و تأثير جزر و مد بر روي آن انجام شد.

شناسايي انواع مختلف جاده‌ها اعم از شني، آسفالت و نيز ارتفاع آن از سطح زمين، روييدني‌هاي كنار ساحل، وسعت و چگونگي گل و لاي آن و تأثيرگذاري جزر و مد بر روي آن و ... صورت گرفت.

در اين مدت، عمدتاً در سه زمينه به طور مشخص اطلاعات لازم به دست آمد:

1- خط مقدم دشمن

2- موانع و استحكامات موجود در منطقه

3- مشخص نمودن معابر وصولي عمليات


اعلام رمز عمليات

ساعت 22 است. با اين كه تماس‌ها اكثراً قطع شده، ولي باز نيروهاي غواص به صورتي هماهنگ در كنار سيل بند و سنگرهاي دشمن، منتظر علامت حتمي شروع حمله هستند.

در ساعت 05: 22 نيروهاي غواص در محور لشكر ثارالله(عليه‌السلام) در خط دفاعي عراقي‌ها نفوذ كرده‌اند؛ به طوري كه تعدادي از افراد دشمن، جمعي از برادران را مشاهده مي‌كنند؛ اما چنان ترس و وحشت  بر آنان غلبه كرده كه قدرت هر نوع عكس‌العملي از آنان سلب شده است.

ديدن غواصان سياهپوش با اندام‌هاي غير طبيعي (به دليل شكل خاص لباس غواصي) براي نيروهاي دشمن چنان وحشتناك و غير منتظره است كه آنان فقط سعي مي‌كنند تا با هم از صحنه بگريزند. برادر تخريب چي در گزارش به فرماندهي لشكر، اين صحنه را چنين توصيف مي‌كند:

«نيمي از گروهان ما در چولان‌ها و نيمي هم در جاده بودند. همين طور كه مي‌رفتيم، 4 نفر عراقي آمدند نزديك ما. به يكي، دومتري كه رسيدند، ايستادند، و استراحت كردند. بعد بلند شدند. در حالي كه با هم صحبت مي‌كردند، رفتند به طرف محور ديگر، آن جا هم به استراحت پرداختند. اينها كه رفتند، يك نفر را تنها ديديم كه از عقب مي‌آمد. به محور ما كه رسيد، برادران در يك ستون، كاملاً مشخص بودند. بعد دست‌هايش را به طرف بچه‌ها (به نشانه علامت يا اظهار تعجب) گرفت و از اول تا آخر گروهان را نگاه كرد. تمام بچه‌ها را يكي يكي ديد؛ حتي شايد هم شمرد. رفت به طرف آن 4 نفر. بعد عراقي‌هاي ديگر را صدا زد. آن 4 نفر هم آمدند و سريع از پهلوي ما رد شدند. آنها به سرعت سوار «ايفا» شدند. فقط تعدادي نارنجك داشتند. انداختند براي ما كه افتاد داخل آب؛ ولي ديگر نايستادند و خيلي سريع محل را ترك كردند. اينها حتي يك چراغ قوه بچه‌هاي خودمان را كه كنارشان روشن شد، ديدند. ولي به روي خودشان نياوردند و رفتند. كل گروهان، از داخل محور يك رد شد. به محض اين كه گروه تأمين خواست برود داخل سنگرها، يك گلوله آر. پي. جي به طرفش شليك شد. من هم با صداي  بلند به يكي از بچه‌ها گفتم: آن را بزن. بچه‌هاي ديگر فوري با آر. پي. جي زدند داخل سنگر، از اطراف گروه دو هم آن سنگر را زدند. خود برادر موذن هم يك نارنجك انداخت. بچه‌ها هم تا ديواره سيل بند پشروي كردند. در اين جا بود كه ديديم عراقي‌ها دارند فرار مي‌كنند.»

در حالي كه تيراندازي‌هاي پراكنده در برخي محورها، قريب‌الوقوع بودن حمله را به شكلي اجتناب ناپذير خبر مي‌‌دهد، فرماند قرارگاه خاتم ‌الانبيا (صلي‌الله عليه وآله) در صدد است تا آمادگي و هماهنگي بين يگان‌ها را به حداكثر مطلوب برساند. تا اين زمان، قرارگاه مركزي اين آمادگي‌ها را به وسيله قرارگاه‌هاي پايين‌تر پيوسته كنترل كرده است. اكثر يگان‌ها آمادگي‌شان به ميزان 70، 80 و 90درصد گزارش شده است. اما فرمانده قرارگاه مركزي، مرتب به وسيله تلفن و با ارسال پيك به محوطه قرارگاه، كه به منطقه درگيري بسيار نزديك و زير برد خمپاره قرارگاه، كه به منطقه درگيري بسيار نزديك و زير برد خمپاره‌هاي دشمن است، جويان علت عدم آمادگي برخي از يگان‌ها از جمله لشكر 33 المهدي (عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف) است. نيروهاي اين يگان در حساس‌ترين منطقه  اروند رود (يعني نقطه اتصال رودخانه به آب‌هاي پهناور خليج فارس) در جدال با امواج شديد آب است تا عر زياد رودخانه را در اين محور با موفقيت پشت سر بگذارد.

به رغم تلاش‌هاي انجام شده از هر سو، اين يگان براي اجراي ماموريت خود، آمادگي لازم را احراز مي‌كند و با توجه به وضعيت خاص زمان و به تشخيص فرمانده عمليات، از ادامه حركت آن جلوگيري به عمل مي‌آيد. تصميم‌گيري براي اعلام رمز عمليات در چنين اوضاعي، بسيار دشوار و حساس است. از سويي، يكي از قرارگاه‌هاي پايين‌تر، اصرار مي‌كند كه فرمانده عمليات فرمان را صادر و رمز عمليات را اعلام كند و از سوي ديگر 10 دقيقه تأخير، به نيروهاي عقب مانده فرصت مي‌دهد تا هر چه سريعتر خود را به موازات ديگر نيروها، به پاي كار برسانند. در اين زمان، نماينده امام در شوراي عالي دفاع (حجت‌الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني) در انتظار اعلام آغاز حمله لحظه شماري مي‌كند. ايشان كه امكان تماس و مكالمه تلفني با قرارگاه‌هاي تابعي را ندارد، گزارش‌هايي را كه از خطوط مقدم به وسيله عناصر پيك به قرارگاه مي‌رسد، به دقت مورد بررسي قرار مي‌دهد.

سرانجام در ساعت 10: 22 تاريخ 20/11/1364 برادر محسن رضايي از سوي قرارگاه خاتم الانبيا(صلي‌الله عليه وآله) فرمان حمله را چنين صادر مي‌كند؛

بسم الله الرحمن الرحيم

«و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و قاتلو هم حتي لا تكون فتنه»

«يا فاطمه ‌الزهرا يا فاطمه الزهرا،» وي سپس به كليه بسيجيان و پاسداران شركت كننده در عمليات، با لحني حماسي خطاب مي‌كند:

«امروز، روزي است كه 7 سال پيش در چنين زماني، امام(خميني) فرمان داد حكومت نظامي بايد لغو شود (اشاره به 21 بهمن 1357). شما برادران نيز حكومت نظامي صدام را لغو كنيد و ان شاء‌الله بريزيد توي شهر و روستا و همه حكومت نظامي را به هم بريزيد.»

اعلام رمز عمليات در فضايي كاملا روحاني و در عين حال پر التهاب انجام مي‌شود. قرارگاه‌هاي  تابعه به فرماندهان لشكرها و آنان  به رده‌هاي پايين‌تر، رمز پر معناي يا «فاطمه‌ الزهرا» را منتقل مي‌كنند. نام حضرت زهرا (سلام‌الله عليها) در كليه بي‌سيم‌ها تا رده‌ گروهان، به صدا در مي‌آيد . فرمانده عمليات فورا به ديدگاهي خارج از سنگر مي‌رود و از نزديك، درگيري در كليه خطوط را ملاحظه مي‌كند. تبادل گلوله‌هاي رسام 15 و تبادل آتش توپخانه خودي و دشمن مشهود است.

بي‌اختيار وي به همراه حاضران به قرائت دعاي فرج مي‌پردازد. فرياد «الهي عظم البلا» در ميان صداي رگبار و تبادل آتش خودي و دشمن، نداي مظلوميت امتي است كه به رغم تحمل همه سختي‌ها و مشكلات چند ساله بسيجيان جان بر كف را براي خدمت به اسلام، انقلاب و امام، اين چنين به پيشگاه خداوند هديه مي‌كنند. در اين زمان، يكي از گروهان‌هاي غواص توانسته است خود را به پشت كمين و سنگرهاي دشمن برساند. اين گروهان با شنيدن صداي موتور قايق‌هاي خود حامل نفرات گردان‌هاي پياده پي به آغاز حمله مي‌برد و به دستور فرمانده خود، بلافاصله حمله را آغاز مي‌كند.

در حالي كه دشمن كاملاً غافلگير شده است، غواصان خط شكن با رگبار كلاشينكف و پرتاب نارنجك و شليك گلوله‌هاي آر. پي. جي 7 يكي پس از ديگري اقدام به پاك‌سازي سنگرهاي نيروهاي عراقي مي‌كنند. يكي از فرماندهان رزمندگان غواص درباره چگونگي آغاز درگيري مي‌گويد: «من خودم به داخل يكي از سنگرهاي اجتماعي دشمن رفتم. در را باز كردم، همه خوابيده بودند. وقتي بيدار شدند، خيال كردند از خودشان هستم. با من صحبت كردند. اصلاً ما متعجب مانده بوديم؛ زيرا درگيري را كه شروع كرديم، هنوز فكر مي‌كردند ما از نيروهاي خودشان هستيم و ما را نمي‌زدند. البته بسياري از ما را هم نمي‌ديدند.»

دو تن از برادران غواص نيز نحوه شروع و انجام درگيري را چنين توصيف مي‌كنند:

«تا سيم خاردارها رفتيم، عراقي‌ها داشتند كار مي‌كردند و موانع مخصوص كار مي‌گذاشتند. كارشان كه تمام شد، بعد خوب نگاه كردند و رفتند. برادر مسعودي رفت جلو، بچه‌ها با كمي فاصله همه رفتند پشت سرش. بعد برگشت و گفت: همه خواب‌اند. بعضي از سنگرهايشان خالي بود. بچه‌ها رفتند داخل آن و مستقر شدند. داشتيم صحبت مي‌كرديم كه يك نفر عراقي آمد و شروع كرد به عربي صحبت كردن. اسلحه‌اش به اسلحه يكي از بچه‌ها خورد و متوجه ما شد. در اين جا يك درگيري تن به تن انجام شد. همزمان صداي تيراندازي از نقاط ديگر شنيده مي‌شد و اجراي آتش خودي شروع شده بود. يكي از بچه‌ها آن عراقي را با خنجر زد و دادش كه بلند شد، عراقي‌هاي ديگر شروع كردند به اين طرف و آن طرف رفتن. بچه‌ها هم با آر. پي. جي 7 و نارنجك از دور و نزديك آنها را به هلاكت رساندند.»

از ساحل خودي، مشاهده انفجار نارنجك در سنگرهاي نگهباني دشمن كه يكي پس از ديگري، براي چند ثانيه سنگرها را روشن و سپس منهدم مي‌كند، صحنه‌اي تكان دهنده و غرورانگيز ايجاد  كرده است. در نقاطي كه آثاري از آتش و درگيري مشابه وجود ندارد، اجراي آتش از ساحل خودي، حجم زيادي از گلوله‌هاي تانك و تفنگ 106 ميليمتري و خمپاره و تيربارهاي كاليبر بزرگ را روي آن نقاط متمركز كرده است. آتشي سهمگين و مهلك همراه با آتش مسلسل‌هاي سبك افراد پياده نزديك به 20 كيلومتر طول جبهه را پوشانده و در مدتي كوتاه، سكوت و آرامش عميق منطقه به صحنه‌اي هولناك و فضايي آكنده از دود و انفجار وحشت‌زا تبديل شده است. در اين لحظه دو تن از برادران غواص كه به دليل تلاطم و حركت سريع آب اروند، كه به سمت چپ، منحرف و  در نقطه‌اي ديگر، به ساحل رسيده بودند، بدون اسلحه، خسته و نفس زنان در پي يافتن محل اصلي ماموريت خويش هستند. كمي آن طرف‌تر، سنگري از دشمن در معر تير‌اندازي گلوله‌هاي مستقيم خودي است؛ ولي از داخل سنگر، همچنان علائمي از تيراندازي متقابل به وسيله كلاش مشاهده مي‌شود. اين دو نفر در محدوده‌اي قرار گرفته‌اند كه هيچ اثري از نيروي پياده خودي نيست و فقط آتش ساحلي روي دشمن اجرا مي‌شود. كمي به سنگر نزديك مي‌شوند و تصميم مي‌گيرند كه به تنهايي دست به كار شوند. اين دو جز چند عدد نارنجك، هيچ سلاح ديگري با خود ندارند. هر كدام يك نارنجك به داخل پرتاب مي‌كنند و به اين وسيله سربازان دشمن كشته مي‌شوند. بعد وارد سنگر مي‌شوند و اسلحه و قشنگ‌هاي موجود را با خود برداشته و به پاكسازي ديگر سنگرها مي‌پردازند. در حالي كه آتش شديد از ناحيه ساحل خودي هنوز قطع نشده است و پيوسته گلوله‌هاي تير مستقيم در اطراف اين برادران به زمين مي‌نشيند، آنها تصميم مي‌گيرند پاك‌سازي را ادامه دهند و به‌همين ترتيب، 150متر ديگر از خط دشمن را پاك‌سازي مي‌كنند. اين دو به كمك هم بدون توقف، به راه خود ادامه مي‌دهند و در آخر پس از مدت كمي، به برادران همرزم خويش پيوسته و همراه ديگر برادران به ادامه ماموريتشان مي‌پردازند. در محور ديگر، از يك دسته برادران غواص، تنها سه تن موفق به استقرار كامل در ساحل دشمن گرديده‌اند. يك فرمانده دسته و دو رزمنده ديگر پس از كمي سردرگمي، به هم پيوسته و بدون اتلاف وقت، اقدام به شكستن خط كنند.

درباره نحوه شكستن خط در يكي ديگر از محورها، مسوول گروه غواص چنين توضيح مي‌دهد:

«حدود سه ربع ساعت زير موانع خوابيديم. در اين فرصت، بچه‌ها را تقسيم و افراد آر. پي. جي زن را براي هر سنگر مشخص كرديم. در اين حال، يك مرتبه ديديم همه جا روشن شد. متوجه شديم عمليات آغاز شده است. ديگر فرصت نبود كه تخريب چي‌ها كاملاً سيم خاردارها را قطع كنند. از قبل هم به دليل ايجاد سر و صدا از بريدن آن خودداري كرده بوديم. همه هجوم برديم به طرف سيم خاردارها. چون بلند بود، نتوانستيم رد شويم، يكي از بچه‌ها از همان جا به طرف سنگري كه تيراندازي مي‌كرد، آر. پي. جي شليك كرد و سنگر فورا ساكت شد. بلافاصله يكي ديگر از بچه‌ها از داخل سه رديف سيم‌خاردار عبور كرد و به شدت زخمي شد؛ ولي رفت. به دنبال او، من و سه نفر ديگر، از لابه لاي سيم خاردارها عبور كرديم. اولين كاري كه كرديم، با نارنجك سنگرهاي اول را زديم. سپس سيم خاردارها را بريديم و بقيه بچه‌ها هم به ما پيوستند و با استفاده از نارنجك‌هاي عراقي، پاكسازي سنگرها را ادامه داديم.»

در بقيه محورها نيز، در مجموع رزمندگان به محل اطلاع از شروع عمليات، به صورت گسترده و همه جانبه از پشت و رو به رو، به خط دفاعي دشمن هجو مي‌برند و با سرسختي هر چه تمام‌تر در پي يافتن عناصر دشمن و پاكسازي كامل سنگرها، به جستجو مي‌پردازند. در اين لحظه، بسياري از تير بارهاي دشمن با مشاهده ميزان نفوذ غواصان به تصور هلي برن16 نيروها، به طرف آسمان نشانه مي‌گيرند و براي رويت آثاري از چرخ‌بال برفراز اروند، به جستجو ادامه مي‌‌دهند. نيروهاي دشمن وحشت زده، نگاه‌شان به آسمان و به آتش خودي دوخته شده است و چنان سرگرم يافتن حمله كنندگان هستند كه حتي از پرتاب و انفجار نارنجك برادران غواص به درون سنگرشان، غافل مانده‌اند و پيوسته بدون حساب تيراندازي مي‌كنند. از يك سو، گلوله‌هاي آر. پي. جي و تفنگ 106 بر سنگرهاي سه دهنه با ضخامت تقريباً يك متر، چندان موثر نمي‌افتد و از سوي ديگر، دالاني كوچك به وسيله پيچ 2متري، محيط خارج و داخل سنگر را به هم مرتبط كرده است و مانع ورود نارنجك در محوطه اصلي سنگر مي‌شود.

اين تحركات كه در زماني كوتاه صورت مي‌گيرد، پر از هيجان و التهاب است در اين جا بار ديگر رزمندگان غواص شجاعت، اعتماد به نفس و سرعت عملشان به نمايش مي‌گذارند. آنان براي رفع چنين مساله‌اي، به بام سنگر رفته و از طريق دهانه‌هاي سنگر كه لوله‌هاي كلاش يا تيربار از آن بيرون آمده است، به داخل آن نارنجك پرتاب مي‌كنند و با انفجار اولين نارنجك، سكوتي هميشگي بر سنگر مستولي مي‌شود.

شهيد بنفشه (از مسوولان گروهان غواص) از جمله كساني است كه پس از پاك‌سازي 9 سنگر فعال دشمن، به اين نحو يكي ديگر از سنگرهاي دشمن را خاموش مي‌كند و عاقبت مورد اصابت گلوله‌اي از داخل نخلستان واقع مي‌شود. وي در حالي كه دستانش قطع شده، يك دستش در نزديكي دهانه سنگر آويزان كرده و دست ديگرش بر بام سنگر قرار گرفته است؛ نمايي از يك شهادت شجاعانه و قهرمانانه را در معر ديد شاهدان قرار مي‌‌دهد.


حركت نيرو به طرف محورهاي عملياتي

از صبح روز، 20/11/1364 تمام گردان‌هاي رزمي و غيره با شور و هيجان و گام‌هاي استوار نويد پيروزي سر داده و خود را براي انجام يك عمليات ديگر آماده مي‌كردند. همه به رغم آن كه مي‌دانند تا مرز شهادت فاصله چنداني نيست؛ اما با روحيه‌اي عالي، يكديگر را در آغوش مي‌گيرند و از هم حلاليت مي‌طلبند. عده ديگري از نيروها در حال نوشتن وصيت‌نامه‌هاي خود هستند.

حال و هواي نيروهاي غواص حال و هواي ديگري است.

اين آخرين دعاي توسلي است كه مي‌خوانند و چند شبي بيشتر به لحظه موعود نمانده است. آنها مي‌دانند كه احتمال بازگشتشان نسبت به نيروهاي ديگر بسيار ضعيف تر است. آنها با بدن‌هاي نحيف و دستان پينه بسته جز شهادت به هيچ چيز ديگري نمي‌انديشند. هم‌چنين به خوبي مي‌‌‌دانند كه پس از حدود يك ساعت جنگيدن با امواج آب و موانع جنگ با نيروهاي دشمن را در پيش دارند. زماني كه فرمانده لشكر گفت: «شايد اين آخرين دعاي توسل شما باشد و.» نيروهاي غواص حالات عجيبي داشتند؛ به طوري كه انسان مي‌توانست شب عاشوراي امام حسين(عليه‌السلام) را تجسم كند.

لحظات حركت فرا رسيده بود. نيروها با توجه به سازمان رزم خود، گردان به گردان به صورت ستون، به طرف محورهاي عملياتي حركت كردند. همه چيز طبق روال از پيش تعيين شده پيش مي‌رفت؛ يگان دريايي قايق‌هاي خود را با موتور خاموش- با پارو يا طناب- درون نهرها و محورهاي عملياتي براي استقرار در پيچ‌هاي نزديك اروند، به طرف جلو حركت مي‌داد. گردان‌هاي خط‌ شكن به صورت ستوني به طرف محورهاي عملياتي خود در حركت بودند تا در زمان مقرر، سوار بر قايق‌ها شوند و سپس با اعلان فرمانده عمليات را آغاز كنند.


پيروزي احتمالي ايران و تأثير آن در عراق

در پي عمليات قواي ايران، رژيم عراق كه خود را با خطري جدي مواجه مي‌ديد، دست به تحركات سياسي وسيعي زد؛ از جمله: احضار روساي نمايندگي عربي به وزارت خارجه اين كشور، ملاقات عزيز با سفراي پنج كشور عضو دايم سازمان ملل در بغداد، ديدار عزت ابراهيم (معاون صدام) با وليعهد عربستان و ... نمونه‌هايي از تأثيرات احتمالي اين عمليات را كه منجر به هراس رژيم عراق شده بود، مي‌توان در گزارش‌ها و تحليل‌هاي مفسرين رسانه‌هاي خارجي مشاهده كرد: روزنامه‌ اسراييلي معاريو (28/11/64): «اگر ايرانيان موفق شوند پايگاهي را كه به تصرف درآورنده‌اند، حفظ كنند، موقعيت صدام را متزلزل خواهند ساخت و راهي براي نفوذ در كشورهاي ثروتمند خليج فارس، به دست خواهند آورد.»

راديو امريكا (25/ 11/64):

«واضح است كه پس از چهار روز جنگ، عراقي‌ها درد سر بزرگي را در عقب راندن ايران تجربه مي‌كنند و آگاه هستند چنانچه ايران موقعيت خود را در آن منطقه تحكيم بخشد، چه مشكلات بعدي به وجود خواهد آمد.»


هوشياري دشمن

در آغاز كار، شواهد نشان مي‌داد كه دشمن هنوز نسبت به محدوده عملياتي يگان آگاه نشده است؛ اما به زودي با فرستادن هلي‌كوپتر شناسايي، شليك چند گلوله خمپاره و همچنين با توجه به نزديك شدن علميات، شلوغ شدن منطقه و از دياد ترددها، تقريباً هوشيارتر شد؛ به طوري كه فرمانده لشكر در اين مورد در تاريخ 17/11/1364 مي‌گويد:

«پريروز، دو فروند هلي‌كوپتر به منطقه آمده و آن‌جا را شناسايي كردند. هلي‌كوپتر شناسايي، براي كنترل ويژه ساحل خودي آماده بود، اينها حساسيت‌هاي دشمن است، آتش دشمن، ثبت تيرهاي آن كه اخيراً انجام مي‌دهد، نشان‌دهنده آن است كه دشمن حساس شده است.»


دلايل موفقيت عمليات والفجر هشت

هنگام طراحي عمليات والفجر هشت و نيز همزمان با تلاش‌هاي پس از آن، واقعياتي رخ نمود كه به تدريج  نقش اساسي خود را در رابطه با پيروزي‌هاي اين عمليات و نيز ضرورت‌هاي مورد نظر جهت ادامه جنگ نشان داد. در نهايت آنچه فتح فاو را به دنبال داشت، عوامل متعددي بود كه بعضاً به طور مستقيم يا عيرمستقيم تأثير خود را بر جاي گذاشت. در اين رهگذر به پاره‌اي از آن عوامل اشاره مي‌شود:

1- غافل‌گير شدن دشمن و عدم آمادگي آن؛

2- ضعف اطلاعاتي دشمن؛

3- عمليات پشتيباني از ام الرصا ص، شلمچه و محورهاي ديگر؛

4- اتخاذ تاكتيك‌هاي ويژه، خصوصاً به هنگام عبور از رودخانه اروند؛

5- موقعيت زمين منطقه كه امكان مانور مناسب را از دشمن سلب مي‌كرد؛

6- امكان استفاده مناسب از آتش خودي؛

7- سيستم نسبتاً مناسب پدافند هوايي؛

8- وسعت نسبتاً مناسب منطقه؛

9- پشتيباني بيشتر دولت و مردم نسبت به گذشته در فراهم آودن امكانات و نيرو؛

10- اقدامات مهندسي؛

11- آموزش و سازماندهي مناسب نيروها؛

12- اقدامات پيش‌گيرانه در مقابل تك‌هاي شيميايي دشمن؛

13- استفاده مناسب از نيروي هوايي و هوانيروز؛

14- به كارگيري سلاح‌هاي ضدزره.

جنگ در مقايسه با سه‌ سال گذشته خود، از ابعاد و پيچيدگي‌هاي روزافزون برخوردار شده بود. در اين روند تغيير زمين مانور از دشت و خشكي به هور و رودخانه اروند- كه طبعاً تاكتيك‌هاي ويژه‌اي را براي عبور، تأمين عقبه‌ها و ... نياز دارد- بارزترين وجه آن بوده است. ناتواني عراق در انطباق خود با شرايط به وجود آمده و رويارويي با تاكتيك‌هاي برتر قواي ايراني، ابتكار عمل‌ را در اختيار قواي نظامي ايران قرار داده بود؛ به‌طوري كه در اين شرايط، فريب و غافل‌گيري دشمن و به دنبال آن، در هم ريختگي خطوط دفاعي عراق، از جمله مهمترين عوامل هراس و نگراني حاكمان بغداد و قدرت‌هاي شرق و غرب را  تشكيل مي‌داد.

عمليات والفجر هشت تجارت متفاوتي را در پي داشت  كه در اين قسمت، نظر به اهميت موضوع، تنها به «ضرورت تجزيه‌ قواي دشمن» و نيز «ضرورت پشتيباني همه جانبه از جنگ» اشاره مي‌شود:

1- ضرورت تجزيه قواي دشمن

تجزيه قواي دشمن، عملاً تضمين پيروزي عمليات را افزايش و جنگ را به سمت تعيين تكليف نهايي سوق مي‌داد. بر اين اساس عمليات والفجر نه و حملات به جزيره ام الرصا ص همزمان با عمليات والفجر هشت، در غرب و جنوب كشور طراحي و انجام شد. از آن جا كه منطقه فاو براي دشمن اهميت خاصي داشت، لذا عمده قواي خود را در آن جا متمركز كرد و اين پيشامد، فرصت مناسب را براي نيروهاي خودي براي پيشروي در منطقه عملياتي غرب كشور (والفجر نه) فراهم كرد.

تحميل وضعيت مشابه به دشمن با انجام عمليات از دو يا چند محور به طور همزمان، عملاً ميزان تأثير‌گذاري ابزار تكنولوژيك عراق را كاهش داده و توان ارتش اين كشور را تضعيف مي‌كرد؛ در نتيجه مانع از دفاع متمركز قواي دشمن در يك محور مي‌شد.

لازمه محقق چنين وضعيتي، عبارت از گسترش سازمان رزم با بسيج نيرو و افزايش توان سازماندهي آنان بود؛ چنانچه پس از عمليات والفجر هشت، تلاش گسترده‌اي به منظور سازماندهي 500 گردان رزمي و افزايش آن به 1000 گردان صورت مي‌گرفت.

2- پشتيباني همه جانبه از جنگ تأكيدهاي مكرر فرماندهي كل قوا مبني بر اين كه «جنگ در راس امور است.» به معناي بسيج تمام كشور در خدمت جنگ و نيز ضرورت‌هاي اجتناب ناپذير آن، انجام اين مهم را كه برآمده از ارتباط تنگاتنگ جنگ با ارگان‌هاي گوناگون كشور بود، روشن‌تر كرد.

در اين ميان، آنچه در عمليات والفجر هشت محقق شد. نشانگر ضرورت به كارگيري تمام امكانات كشور در خدمت جنگ و تأثير‌گذاري فزاينده آن در كسب پيروزي بود.

طبيعتاً تحقق وضعيت ياد شده، به طور مطلوب و شايسته در گرو ايجاد سيستم مناسب با امر جنگ و ضرورت‌هاي آن بود. در اين صورت، گذشته از اين كه فاصله جبهه و پشت جبهه كاهش مي‌يافت، امكان حل برخي از معضلات كه قطعا ناشي از ناهماهنگي بود  نيز ميسر شد و در نتيجه، در زماني نه چندان طولاني، امكان دستيابي به موقعيت‌هاي چشم‌گير و سرنوشت ساز فراهن گرديد.


|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)2  

                  

 

    
    تبيين اين خاستگاه‏ها ما را در تعيين نقش ويژه و منحصر به فرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در هريك از اين موضوعات، يارى خواهد داد. درباره جوهره اصلى واژه‏هاى «امت واحده‏» و «وحدت دينى‏» نيز نكاتى قابل ذكر است:
    
    واژه «امت‏» در قرآن كريم قريب 51 بار با معانى گوناگون به كار رفته و در قالب‏هاى لفظى: «امة‏»، «امة واحدة‏» «امة مقتصدة‏»، «امة وسط‏»، «امة مسلمة‏» ومانند آن آمده است. ولى چنانچه در كاربردهاى استعمال «امة واحدة‏» دقت كنيم، شايد بتوانيم چنين برداشت كنيم كه گويا در اين مورد، قرآن از نوعى مطلوبيت‏گرايى و آرمان‏خواهى سخن مى‏گويد و در اين ديدگاه، انسان‏ها بايد به وحدت در فطرت توحيدى و ناب خود باز گردند تا آرمان امت واحد براى بشريت محقق گردد. (36) به عنوان نمونه، خداوند مى‏فرمايد:
    
    «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏» (37)
    
    «وما كان الناس الا امة واحدة فاختلفوا» (يونس: 19) (38)
    
    «لكل جعلنا منكم شرعة ومنهاجا ولوشاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم في ما اتاكم فاستبقوا الخيرات الى الله مرجعكم جميعا» (مائده: 48) (39)
    
    آيات 93 نحل، 52 مؤمنون، 92 انبياء، 8 شورى، 33 زخرف و 118 هود نيز در اين زمينه جالب توجه است.
    
    آيات وحدت كلمه در قرآن كريم ظاهرا وحدت دينى و اسلامى را به عنوان يك راه و ابزار براى تحقق مقاصد دينى و الهى تلقى مى‏كنند و از اين‏رو، اعتصام به حبل الهى را مقدمه نجات جامعه از هلاكت و نيز سعادت و هدايت جامعه اسلامى مى‏دانند: «واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمتة اخوانا وكنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون‏» (آل عمران: 103) (40)
    
    همچنين تفرقه و اختلاف در دين را با اقامه دين حق و آيين توحيدى منافى دانسته و مى‏فرمايد: «شرع لكم من‏الدين ما وصى به نوحا والذي اوحينا اليك وما وصينا به ابراهيم وموسى وعيسى ان اقيموا الدين ولا تفرقوا فيه‏» (شورى:13) (41)
    
    همچنين با مذمت از تفرقه و اختلاف بين مسلمانان (عدم به كارگيرى وحدت اسلامى)، آن را مانند ملل پيشين قلمداد نموده كه پس از هدايت الهى، باز به سمت اختلاف تمايل يافتند و سزاوار عذاب عظيم شدند: «ولا تكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا من بعد ما جائتهم البينات واولئك لهم عذاب‏عظيم‏»(آل‏عمران:105) (42)
    
    ثالثا، مشخص است كه حركات‏اصلاحى مصلحان تاريخ در جامعه خود نيز بر محور موضوعات سه‏گانه مذكور دور مى‏زند; يعنى، ايجاد تغيير و تحول در ظرفيت كنونى جامعه، ترسيم آرمان‏ها و مطلوبيت‏هاى مصلحانه خود و نيز به كارگيرى عوامل و معادلات اصلاحى براى تحرك‏جامعه آسيب‏ديده به‏سمت جامعه آرمانى بهينه.
    
    اصلاح و بازپرورى جوامع توسط مصلحان، همواره بسته به سه عامل اساسى بوده است: نخست ايجاد انقلاب اصلاحى - يعنى تغيير و تحول ساخت‏سياسى موجود - سپس ارائه و ترسيم ارزش‏ها و قوانين مصلحانه و آنگاه، به كاربستن برنامه شايسته.
    
    انبياى الهى و به خصوص پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه و آله كه در صف اول مصلحان عالم و تاريخ بشريت قرار دارند، اين سه عامل را به بهترين وجه معقول و در نهايت توانمندى فوق بشرى خود و در محدوده پذيرش زمانه، به كار بسته‏اند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز» (نساء: 159) (43)
    
    رابعا، تحقق سعادت جوامع و اصلاح‏طلبى درباره آن‏ها به فرآيند مجموعه به كارگيرى عوامل سه‏گانه باز مى‏گردد و از اين جهت، بررسى نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درمسير پايه‏گذارى امت واحد نيز نمى‏تواند بدون كاوش در اين راه‏ها كامل باشد. قطعا بالندگى جامعه اسلامى و هدايت آن به سوى امت واحد الهى، بستگى به تدبيرى نظام‏يافته در سه ساختار سياسى، فرهنگى و ارزشى جامعه دارد. (44) از اين‏رو، با بررسى و تحليل كيفيت عمل‏كرد پيامبر عزيز صلى الله عليه و آله در اين مقوله‏ها، مى‏توان گام مهمى در نماياندن سيره سياسى آن حضرت درباره مساله «وحدت دينى‏» برداشت.
    
    خامسا، بر اين نكته تاكيد مى‏ورزيم كه تصميمات و سياست‏گذارى‏هاى برگزيده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها در محيط درونى جامعه اسلامى آن زمان، بلكه به دليل «ولايت تاريخى‏» آن حضرت، داراى آثار و پيامدهايى پايدار در طول تاريخ نيز بوده است: «وما ارسلناك الا رحمة للعالمين قل انما يوحى الى انما الهكم اله واحد فهل انتم مسلمون‏» (46)
    
    و از همين‏رو، نبايد نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را منحصر در يك فضاى خاص زمانى دانست: «يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا» (اعراف: 158) (47) البته اين مساله عاملى براى الگوگيرى مسلمانان در تمام دوره‏هاى بشرى نيز مى‏باشد كه: «وما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا ونذيرا» (سبا: 28) (48)
    
    بدين ترتيب، دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دعوتى عمومى و جهانى است كه تقيد به زمان، خاص و يا مكان ويژه‏اى ندارد: «ان هو الا ذكر للعالمين‏» (بقره: 213)(49)
    
    بنابراين، راه‏كارهاى انتخابى آن حضرت بايد به عنوان يك «نماد الوهى‏» مورد توجه قرار گيرد.
    
    
    نقش‏ها و كاركردها
    با توجه به تفكيك واژه‏ها و مفاهيم مزبور، نقش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت امت، در سه محور قابل تحليل است: نخست راه‏بردهاى سياسى و حكومتى،سپس راه‏بردهاى فرهنگى و عقيدتى و در نهايت، راه‏بردهاى ارزشى و اجتماعى. آنچه در اين مقاله مورد بحث قرار مى‏گيرد، تنها محورهاى اول و دوم خواهد بود.
    
    
    الف - راه‏بردهاى سياسى و حكومتى
    راه‏كارهاى دعوت سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جامعه اسلامى زمان خود را مى‏توان از بارزترين نقش‏هاى آن حضرت براى ايجاد وحدت امت دانست كه به معناى ايجاد تحرك و دگرگونى در جامعه آن زمان به سمت ايجاد وحدت امت (به عنوان يك آرمان مشترك) است. تمام مسائلى كه در اين بخش مورد ملاحظه قرار مى‏گيرند، به نوعى از موضع‏گيرى‏ها و كاركردهاى سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باءهدف پالايش و آماده‏سازى وضعيت‏بالفعل و شرايط خاص جامعه اسلامى شمرده مى‏شوند.
    
    پيش از اين نيز يادآور شديم كه اين نوع تلاش‏ها شامل سياست‏هايى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بستر جامعه آن زمان (پيش يا پس از هجرت) به جهت دست‏يابى به امت واحد اتخاذ كرده‏اند; تدابيرى كه نزد قرآن مجيد در راستاى اهداف بزرگ انبيا: تلقى مى‏شوند; چه اين‏كه فرمود: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيمااختلفوا فيه‏» (بقره: 213) (50)
    
    برخى از اين روش‏ها و الگوهاى سياسى عبارتند از:
    
    مبارزه و انقلاب سياسى: جلوگيرى از تشتت و پراكندگى جامعه آن روز و در مقابل، ايجاد نوعى وحدت سياسى، راهى براى تحقق «جامعه اسلامى‏» است تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از طريق آن، امكان اعتلاى نداى «وحدت امت اسلام‏» را به دست آورد. در واقع، اين سياست‏گذارى را بايد اولين قدم در مسير تحقق امت واحد دانست. بدون پياده‏كردن الگوى امت در سطح يك جامعه مدنى خاص، نه داعيه وحدت بخش امم قابل پذيرش است، نه چنين چيزى امكان عينى و عملى مى‏يابد.
    
    وضعيت‏سياسى عربستان پيش از اسلام نشان مى‏دهد كه هيچ‏گونه حاكميت‏سياسى واحد و منسجمى بر آن حكم‏فرما نبوده و تنها قبايل متعدد با حالت ملوك الطوايفى، به صورتى مجزاى از يكديگر وجود داشته‏اند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در نخستين حركت‏ها، دست‏به يك انقلاب سياسى براى مبارزه با وضعيت جامعه متفرق آن زمان و ايجاد يك وحدت سياسى زدند.
    
    مبارزه و جنبش سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله به دليل جلوگيرى از گسستگى سياسى حاكم بر زندگى اعراب جاهلى و تلاش براى ايجاد پيوند سياسى جديد، شاهدى گويا بر راه‏كار وحدت دينى است. جامعه جاهلى به دليل فقدان هرگونه قوانين حكومتى و ضوابط سياسى، دچار آشفتگى و ويرانگرى شده و وجود آزادى‏هاى مفرط و نيز سنت‏هاى نارواى اجدادى سرآمدى براى تشديد آن بوده است.
    
    در يكى از مدارك تاريخى اين دوره، از زبان جعفربن ابى‏طالب (در برابر پادشاه حبشه)،وضعيت‏سياسى جامعه آن زمان و اهميت دعوت و مبارزه سياسى آن حضرت، به خوبى قابل فهم است: «پادشاها، ما مردمى بوديم كه در دوران جاهليت، بت‏ها را پرستش مى‏كرديم، مردار مى‏خورديم، كارهاى زشت انجام مى‏داديم، قطع رحم مى‏كرديم، با همسايگان و هم‏پيمانان خود بدرفتارى داشتيم، نيرومند ما ناتوان ما را مى‏خورد، وضع ما همين بود تا خدا پيامبرى از خودمان كه راستى، امانت و پاكدامنى او را مى‏شناسيم به سوى ما فرستاد. او ما را به سوى خدا دعوت كرد تا او را به يگانگى بشناسيم و پرستش كنيم...» (51)
    
    تشكيل نظام حكومتى: تلاش سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها در يك مبارزه منفى براى جلوگيرى از تفرق سياسى حاكم منحصر نمى‏گردد، بلكه تثبيت‏شرايط اجتماعى و وحدت بخشى به آن به صورت نظام‏مند و البته در چارچوب يك نظام حكومتى را نيز به دنبال دارد. پى‏ريزى يك نظام واحد سياسى مهم‏ترين عامل در ايجاد وحدت اسلامى خواهد بود. علاوه بر اين، زمينه‏اى براى تشكيل امت واحد است; زيرا بدون داشتن حكومت دينى و دايت‏سياسى جامعه توسط رهبرى واحد، جامعه اسلامى (اصولا) وجود ندارد و بدون آن نيز، سخن از جوامع مسلمان در سرتاسر عالم و زمينه‏سازى فكرى و عينى وحدت امت اسلام بى‏معناست: «ونريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين‏» (52)
    
    دوران ده‏ساله حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مدينه يعنى مجموعه تلاش‏هاى سال‏هاى پس از هجرت را مى‏توان به عنوان شاهدى بر اين مساله عنوان كرد. تصميم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مبنى بر ايجاد يك حاكميت الهى در جامعه عربستان آن زمان از امور قطعى تاريخ اسلام شمرده مى‏شود. جداى از استدلال‏هاى كلامى و عقيدتى (در توجه به ويژگى‏هاى مكتب و جامعيت دين اسلام و مساله تامين نيازهاى فردى و اجتماعى انسان) قراين فراوان تاريخى پيش روى ما قرار دارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بارها و به زبان‏هاى گوناگون مى‏فرمودند: «الجماعة رحمة والفرقة عذاب‏» (53) ، «به حكم اسلام، بايد مردم از بربريت (صحرانشينى) دست‏بردارند و به سوى اجتماع و سواد اعظم روى آورند. ديرنشينى و رهبانيت در اسلام نيست و دست‏خدا همراه با جماعت است.» از اين احاديث اهتمام رسول الله صلى الله عليه و آله به تمدن و زندگى اجتماعى مسلمانان معلوم مى‏شود. (54)
    
    همچنين در اصول‏كافى مى‏خوانيم: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ثلاث لايغل عليهن قلب مسلم: اخلاص العمل لله والنصيحة لائمة المسلمين واللزوم لجماعتهم، فان دعوتهم محيطة من ورائهم، المسلمون اخوة ...» (55)
    
    از سوى ديگر، سعى پيامبر صلى الله عليه و آله در حذف انگيزه‏هاى عشيره‏اى و قبيله‏اى امت عرب در حضور اجتماعى آنان و نيز جايگزينى علايق و تمايلات اصيل و مذهبى، راهى براى تشكيل يك نظم واحد سياسى با حاكميت قانون الهى است: «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا» (مائده: 55) (56)
    
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از آغاز مبارزه سياسى در محيط متشنج و ناهمگون مردم جاهلى، به دنبال ايجاد يك محور واحد و كوشش براى جلب انگيزه‏هاى اجتماعى مردم آن روزگار بود: «ان الحكم الا لله يقص الحق وهو خير الفاصلين‏» (انعام: 57) (57)
    
    البته، تاكيد بر اين‏كه تنها قانون حاكم بايد از سوى خداى متعال و رسول معظم او باشد، در همين راستا قابل تفسير است: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم ومن يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا» (احزاب: 36)
    
    از شواهد ديگر تشكيل حكومت‏سياسى، اجمالا مى‏توان به اين موارد اشاره كرد:
    
    - دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به هجرت تمامى مسلمانان از همه مناطق عربستان به مدينه، با هدف گردآورى يك تجمع واحد و تاسيس حاكميت‏سياسى بود. (59) همچنين تاكيد قرآن و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر اهميت هجرت در آن مقطع خاص زمانى را نبايد از نظر دور داشت: «ان الذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا باموالهم وانفسهم في سبيل الله والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض والذين آمنوا ولم يهاجروا مالكم من ولايتهم من شى‏ء حتى يهاجروا» (انفال: 72) (60) سپس با فاصله كوتاهى، مى‏فرمايد: «والذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا في سبيل الله والذين آووا ونصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة ورزق كريم‏» (انفال: 74) (61)
    
    - برگزيدن نمايندگان و كارگزاران سياسى (حكومتى) در ماجراى بيعت عقبه كه در متون تاريخى از آنان به «نقيب‏» تعبير شده است. در همين زمينه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اخرجوا الى منكم اثنى عشر نقيبا ليكونوا على قومهم بما فيهم‏» (62)
    
    درباره پيمان عقبه، طبرى در كتاب خود، تاريخ الرسل والملوك، نكته جالبى دارد كه حكايت از نحوه برداشت مردم از حضور وحدت‏آفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع آنان مى‏كند. او مى‏گويد: «آن روز كه شش تن پيامبر صلى الله عليه و آله را در نزديكى عقبه ديدند و سخنان او را شنيدند، گفتند: اميد است‏خدا تو را وسيلتى سازد تا مردم ما را با هم آشتى دهى و متحد سازى.» (63)
    
    - تنظيم و اجراى عهدنامه‏ها و معاهدات بين گروه‏هاى مختلف در مدينه و نيز برقرارى پيمان مؤاخاة بين مسلمانان (كه از آن‏ها سخن خواهيم گفت.)
    
    - اجراى احكام سياسى، اجتماعى و اقتصادى مانند اخذ زكات و مصرف آن، فرمان جهاد و دفاع از سرزمين اسلامى، بيعت‏با مردم در برقرارى و تثبيت پيوند سياسى مردم با رهبرى، تنظيم صلح‏نامه‏ها و معاهدات با غير مسلمانان و نيز تقسيم وظايف و تكاليف سياسى و حكومتى بين افراد كه حاكى از برقرارى نظام ادارى و تشكيلاتى بوده است.
    
    حاكميت اسلام: گسترش و توسعه وحدت سياسى در عربستان را بايد از جمله اهداف و سياست‏گذارى‏هاى حكومتى پيامبر صلى الله عليه و آله تلقى كرد كه زمينه‏ساز وحدت اسلامى بود. قلمرو نفوذ و حاكميت دولت اسلامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از محدوده جغرافيايى مدينه فراتر رفت; نخست، محل شبه جزيره را دربر گرفت و سپس دامنه اين حركت (به خصوص در سال‏هاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله) تا مرزهاى جغرافيايى خارج از عربستان نيز سرايت پيدا كرد: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون‏» (انبياء: 105) (64) و بى‏ترديد، اين حاكميت - يعنى خلافت و وراثت (امت) عهدى - از سوى خداى حاكم مقتدر است: «وهوالذي جعلكم خلائف الارض ورفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم في ما آتيكم‏» (انعام: 165) (65)
    
    بدين ترتيب، خط مشى سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها وحدت بخشى به يك جمعيت در محيط مساعد يثرب آن زمان بود، بلكه در سراسر سرزمين عربستان گسترش يافت و سپس تلاش در جهت دعوت توحيدى - سياسى ساير ملت‏ها براى الحاق به جامعه اسلامى و در نهايت، تشكيل يك امت جهانى واحد بود; زيرا «ان الدين عندالله الاسلام‏» (آل‏عمران: 19) (66)
    
    با مرورى به دوران درخشان تاريخ اسلام، به خوبى مى‏توان روى‏كرد وحدت سياسى توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در ابعاد داخلى جزيرة العرب و دامنه خارجى آن ملاحظه نمود. اين هردو، از فرآيندهاى بالندگى وحدت اسلامى در فضاى يك سرزمين واحد و ديگر مناطق است.
    
    با نزديك‏شدن به سال‏هاى آخر حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سيطره رسمى و فراگير اسلام در عربستان آن زمان به اوج اقتدار و انسجام ملى خود مى‏رسيد. برخى از خطمشى‏ها و سياست‏هاى اصولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در طول اين ايام با انگيزه حاكميت اسلام در عربستان صورت گرفته، عبارت است از:
    
    - براندازى قدرت جمعى مشركان و دشمنان ستيزه‏جوى اسلام و مسلمانان: «لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا» (مائده: 82) (67)
    
    - اعلان برائت از مشركان و ايجاد محدوديت‏براى آن‏ها و نيز فرمان تطهير قاطع جامعه اسلامى از شرك و بت‏پرستى: «برائة من الله ورسوله الى الذين عاهدتم من المشركين‏» (توبه: 1) (68) و نيز فرمود: «واذان من الله ورسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين ورسوله‏» (توبه:3) (69)
    
    - دستور ويران‏سازى مسجد ضرار براى حفظ وحدت سياسى جامعه و جلوگيرى از تفرقه و تشتت‏سياسى كه در پى آن، موجوديت نيروهاى نفاق نيز دچار يك بحران اساسى و جدى شد. قرآن كريم به زيبايى تمام فرمود: «والذين اتخذوا مسجدا ضرارا وكفرا وتفريقا بين المؤمنين وارصادا لمن حارب الله ورسوله من قبل‏» (توبه: 107) (70)
    
    چون پديد آمد كه آن مسجد نبود خانه حيلت‏بد و دام جهود پس نبى فرمود كان را بر كنيد مطرحه خاشاك و خاكستر كنيد. (71) 
    

سيدحسين حسينى

 

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
شهدا ديگر تشنه نيستند  

شهدا ديگر تشنه نيستند        عروج

در آخرين برگ دفترچه شهيد گردان حنظله نوشته است: « امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم. آب را جيره بندي كرديم. نان را جيره بندي كرديم. عطش همه را هلاك كرده، همه را جز شهداء كه حالا كنار هم توي كانال خوابيده اند. شهدا ديگر تشنه نيستند ... »

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
ماجرايي تكان دهنده از شهيدي كه مادر خود را شفا داد 

شهيدي که مادرش را شفا داد


خاطراتي از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لاي اين خاطرات...:

از مادر شهيد معماريان دعوت مي کنم که تشريف بيارن و خودشون تعريف کنن و البته امانتي رو هم با خود بيارن..

مادر شهيد از تو جمعيت بلند شد، حس کنجکاويم بيشتر شده بود که ايشون کين؟ و امانتي چيه؟ ...

اون شب گذشت و خاطراتش تو ذهن همه باقي موند؛ ولي خيلي دوست داشتم بيشتر در جريان اين ماجرا قرار بگيرم. چند روز بعد اطلاعيه اي تو سطح شهر توجهم رو جلب کرد:

يادواره شهداء تو مسجد المهدي(عج) بلوار امين قم با حضور مادر شهيد معماريان

اسم مسجد و شهيد مطمئنم کرد که اين همون مسجديه که جريان در اون اتفاق افتاده. روزها سپري شده بود و شب جمعه 16 آذر تو مسجد المهدي(عج) بودم.

حالا اين اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهيد براتون نقل مي کنم:

«محرم حدود 20 سال پيش بود که تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،

طوريکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمي تونستم تو اين ايام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و کلّي دعا کردم. نزديکهاي صبح بود که گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين که شهيد شده بود! پس اينجا چيکار مي کنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي کردم که ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي که اومديم اينجا کلّي بزرگ شديم.

ديدم کنارش شهيد آزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه کم درد مي کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم کربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام که آزاديان گفت: صبر کن که با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز که روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نيست؛ يه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب مي شه.

از خواب بيدار شدم، ديدم واقعيت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزي به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و يواش يواش راه رفتم. من که کف پام را نمي تونستم رو زمين بذارم حالا داشتم بدون عصا راه مي رفتم. رفتم پايين و شروع به کار کردم که ديدم پدر محمد از خواب بيدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدي؟ چيزي نمي تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجي! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که ديد زد زير گريه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گريه شون گرفته بود. اين شال يه بويي داشت که کلّ فضاي خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتيم کلّ مسجد پر شده بود از اين بو. رفتم پيش بقيه خانوم ها و گفتم: يادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمين برسه صبح ميام. اونا هم منقلب شده بودند. يه خانومي بود که ميگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و يه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد ديگه ميگرن اذيتش نکرده. مسجدي ها هم موضوع را فهميده بودند. واقعاً عاشورايي به پا شده بود. بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيد. ايشون هم فرموده بودند: که اينها رو پيش من بياريد. پيش ايشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روي چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين(ع) رو مي ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بياريد، مي خوام با هم مقايسه شون کنم. وقتي تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که اين شال و تربت از يک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنيد اين يه تربت معموليه. اين تربت از زير بدن امام حسين(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسيده. بعد ادامه دادند: شما نيم سانت از اين شال رو به ما بديد، من هم به جاش بهتون از اين تربت مي دهم. بهشون گفتم: آقا بفرمايد تمام شال براي خودتان. ايشون فرمودند: اگه قرار بود اين شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمي کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه يادآور بشه ... اگر روزي ارزش خون شهداي کربلا از بين رفت، ارزش خون شهداي شما هم از بين مي ره. بعد هم نيم سانت از شال بهشون دادم و يه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»

مراسم داشت تموم مي شد که يه دفعه ديدم که اون شال، دست يکي از بچه هاي مسجده و مي خواد به کسي نشون بده. بله! تا اينجاي ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم..

اين شال بوي خوشي داشت که در عرض چند دقيقه اي که از شيشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطري؟! هرگز چنين بوي خوشي رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه هاي مسجد مي گفتند: ما بيست ساله که اين شال رو زيارت مي کنيم، اما اين بو، حتي ذره اي هم تغيير نکرده...

و خداوند چنين مقدر کرده بود تا يه جلوه ديگه از کرامات شهداء رو به چشم ببينم.

يادي که در دلها

هرگز نمي ميرد

ياد شهيدان است.

ياد شهيدان است.

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
نامه اي به دخترم ... 

دخترکوچکم وقتي عازم جبهه شدم بسويم دويدي و با دستهاي کوچکت در آغوشم گرفتي و من ترا بوسيدم و تو مرا ... از سروکولم بالا رفتي و با خنده هاي شيرينت لحظاتي پايم را سست کردي و نزديک بود که تفنگ از دستم بيفتد اما ناگهان بيادم افتاد که بين تو و راه خدا بايد يکي را انتخاب کنم ، بين آسايش لحظه اي تو و آسايش دائم تو و بين سعادت زود گذرت با سعادت پايدار و ابدي ... و کدامين را بايد انتخاب مي کردم ؟ ... تو ديدي که من از تو جدا شدم اشک در چشمانت حلقه زد لحظه فراغ بود و جدائي و تو مزه تلخ فراغ را چشيدي !اينک با تو نيستم اما قلبم با توست .تو را به خدا سپردم و خود به راه او آمدم ،شايد براي تو مشکل باشد همانگونه که براي من مشکل است اما وقتي بزرگ شدي ...وقتي مامان برات قصه زينب را گفت و قصه حسين (ع) را ....آن وقت خواهي فهميد که همه اين مشکلات من و تو اصلا قابل مقايسه نيست ...چه مي گويم ؟تو بعد هاخواهي فهميد که در اين راه هزاران هزار کودک همچون تو از پدران خويش جدا مانده اندتا استقلا ل و شرف وايمان به دست ما رسيده است دخترم ..اصلا شايد بعدها وضعيت ديگري پيش بياد ... چه مي دانم ...شايد در عملياتي قهرمانانه به همراه ديگر رزمندگان اسلام شرکت کنم و آنگاه ...تو ميداني که هر عمليات شهيد و مجروح و اسير داره ؟ممکنه امروزبگوئي خوب ...اگر داره ديگران کشته شوند چرا باباي من ؟ديگران اسير شوندچرا پدر من ... ؟اما همه اينها را خود خواهي مي گويند .دخترم وقتي بزرگ شدي از معلمت بپرس که خود خواهي يعني چه و خود خواه کيست ؟ دختر زيبايم ... اشتياق من به ديدار تو بسيار است اما هر چه فکر مي کنم راهي جز حضور در جبهه نمي يابم .ميداني چرا ؟اگر من ... عموعلي ... عموحسن ... عموحسين ... دائي محمد ... آقاتقي ... و...بخاطر بچه هامون توي جبهه نمانيم ... خوب چه کسي بايد بماند ؟هيچکس ... چه خواهد شد ؟ درست در يک شبي که من و تو در آغوش هم خوابيده ايم و تو خود را به سينه من چسبانيده اي صداي گرومب ... گرومب تو را با وحشت از خواب بيدار خواهد کرد ...از من مي پرسي بابا اين صداها چيه ؟و من زبان توضيح ندارم زيرا تو نميداني توپ و خمپاره چيست ،و از کجا شليک مي شود ...هنوز صداي آنها تمام نشده با لگد درب منزل باز مي شود ...آه اين ديگر چيست ؟اين ديگر کيست ؟يک مردک نره غول نکره درست مانند ديوي که مامان برات تعريف کرده با تفنگ به خانه مي آيد تو جيغ مي کشي و او ترا از بغل من بيرون مي کشد جلوي روي تو مرا مي کشد بعد هم ... آه چه مرگ ذليلا نه اي ...پس به من حق مي دهي که امروز به جبهه بروم ...پس به خودت مي قبولاني پدرت قهرماني باشد مجروح .... اسير .... يا شهيد .دخترم ... دختر خوب و نازنينم... اگر شهيد شدم و جنازه ام را برايت آوردند ميدانم گريه خواهي کرد ...مي دانم برايت سخت خواهد بود ..اما دخترم بعد، از معلمت بپرس که حسين بن علي (ع) چه کسي بود و چگونه به شهادت رسيد و خاندانش چه سرنوشتي پيدا کردند ؟دخترم ...حسين بن علي (ع) که براي مبارزه با ظلم و ستم قيام کرد نيز دختر داشت ...پسر کوچک داشت ... خواهر داشت و همسر ... و همه اينها نيز همراه او بودنند و او را جلوي چشم آنان به شهادت رساندند .عزيزم ... دلبندم پس از شهادت من مردم به ديدار تو خواهند آمد تو را در آغوش خواهند گرفت و تو غربت را حس نخواهي کرد ( گرچه هيچکس جاي مرا براي تو نخواهد گرفت )اما دلبرم .. پس از شهادت حسين بن علي (ع) ( آن راد مردي که اگر قيام نمي کرد و به شهادت نمي رسيد اثري از اسلا م در ميان نبود ) ...فرزندان داغدارش را سيلي زدند ... خيمه هايشان را به آتش سوختند ...آنها را در بيابان با پاي برهنه دواندند ...به حال اسارت بر شتران بي جهاز سوار کردند و در شهرها به نمايش بردند .آه دخترم .... هر لحظه حال خودم و ترا چه الان و چه بعد از شهادتم با او و فرزندانش مقايسه مي کنم مي بينم ما کجا و آن روز و آن واقعه کجا ؟دخترم ....نامه ام بطول انجاميد اما وقتي بزرگتر شدي از خانم معلم بپرس که ....( لا يوم کيومک يا اباعبدالله ) يعني چه ....و او پاسخ کافي را به تو خواهد داد .به اميد مقاومتي قهرمانانه در تو و همه فرزندان ، همسنگرانم .

پدرت ....

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
خواستگاری شهید همت 

شهید همت

مهمترین واقعه‌ای كه در زندگی من رخ داد، ازدواجم با همت در سال 1360 بود.

در سال 1359،همراه عده‌ای دیگر از خواهران كه همگی دانشجو بودیم، به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم. در آن‌جا، همراه خواهران دیگری كه در كانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند، به كار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم. حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود.

مهرماه همان سال، پس از این ‌كه مأموریتم تمام شد، به اصفهان برگشتم و اواخر تابستان سال 1360 ،بار دیگر به منطقه اعزام شدم. ابتدا با یكی، دو نفر از دوستان خود به كرمانشاه رفتیم و آموزش و پروش آن‌جا، ما را به شهرستان پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم، هوا تاریك شده بود. باران همه‌جا را خیس كرده بود و همچنان می‌بارید. یك راست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم.

وقتی رسیدیم، دیدیم همت در آن‌جا نیست. سؤال كردیم. گفتند كه به سفر حج رفته است.

آن شب در اتاقی كه برای خواهران در نظر گرفته شده بود، مستقر شدیم و از روز بعد، فعالیت خود را در مدارس شهرستان پاوه آغاز كردیم.

شهر پاوه، این بار حال و هوای خاصی پیدا كرده بود. با دفعه قبل كه آن را دیده بودم، فرق داشت. بخش عمده‌ای از منطقه پاكسازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی، با تلاش مستمر و شبانه‌روزی «ناصر كاظمی» و همت، جذب كانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.

بازگشت همت از سفر حج، یك ماه به طول انجامید. در این فاصله، به اتفاق سایر خواهران اعزامی، خانه‌ای را برای سكونت خود در شهر اجاره كردیم.

یك شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا می‌كردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و بالا می‌كشم.»

فردای آن شب خبر رسید كه همت از حج بازگشته است. یكی، دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت كرده بودیم ولی وقتی زمان سخنرانی فرا رسید، خبر آوردند كه كسالت دارد و نمی‌تواند سخنرانی كند، و به جای ایشان حاج همت می‌آید.

در اواسط سخنرانی، یكی از برادران سپاه آمد و خبری در ارتباط با مناطق اطراف پاوه به او داد. حاج همت هم عذرخواهی كرد و سخنرانی را نیمه‌تمام رها كرد و رفت.

آن روزها ما همچنان در منطقه، به مسؤولیتهایی كه داشتیم، می‌پرداختیم. چند وقت بعد، اولین مرحله خواستگاری پیش آمد.

من یك انگشتر عقیق به دست می‌كردم. حاج همت شخصی را به نام «فیض» پیش من فرستاد تا ببیند آیا این انگشتر مناسبتی دارد یا نه. به عبارت دیگر می‌خواست بداند متأهل هستم یا نه. بعد از این‌كه متوجه شد متأهل نیستم، همسر یكی از دوستانش به نام «كلاهدوز» را نزد من فرستاد. آقای كلاهدوز به عنوان دبیر زیست‌شناسی از اصفهان به منطقه اعزام شده بود. همسر او موضوع درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح كرد. من هم بهانه‌ای آوردم و جواب منفی دادم.

در آن لحظه، اصلاً آمادگی پاسخگویی به چنین موضوعی را نداشتم. چرا كه قبل از عزیمت به پاوه، از طرف خانواده‌ام نیز برای ازدواج تحت فشار بودم. خواستگاری داشتم كه مهندس بود و وضعیت مالی خوبی هم داشت. خانواده‌اش هم برای سرگرفتن این وصلت مصر بودند و از طرفی، خانواده من هم راضی شده بودند و همه اینها مرا در شرایط سختی قرار داده بود. سفر من به پاوه، تا حدودی مرا از این دغدغه‌ها رها می‌كرد.

وقتی جواب منفی به همسر آقای كلاهدوز دادم، او اصرار كرد و شروع به تعریف از خلق و خو، شجاعت، شهامت، اخلاص، فداكاری، صفا و صفات نیك اخلاقی حاج همت كرد. وقتی در تأیید او گفت: «دیگران روی شهادت حاج همت قسم می‌خورند.» گفتم: «بسیار خوب! روی این موضوع فكر می‌كنم.»

وقتی خواهرانی كه با هم صمیمی بودیم، از موضوع باخبر شدند، آنها نیز سعی كردند مرا نسبت به این امر راضی كنند. تا آن‌جا كه اصرار كردند حداقل یك‌ بار بنشینیم و با هم صحبت كنیم.

بالاخره قرار شد كه ما اولین برخورد را با هم داشته باشیم. دو، سه روز بعد در منزل آقای كلاهدوز، با حاج همت حرف زدم. او آدرس منزل ما را در اصفهان یادداشت كرد و قرار شد كه برای خواستگاری به آ‌ن‌جا بیاید؛ در آن زمان عملیات «محمد رسول‌الله(ص)» در پیش بود و او می‌خواست در عملیات شركت كند.

پس از عملیات، فرصتی پیدا شد تا حاج همت همراه با خانواده خود به منزل ما برود. من در آن موقع در پاوه بودم. بعدها فهمیدم كه آن روز، فقط مادرم در خانه بوده است. مادرم تعریف می‌كرد وقتی موافقت خود را اعلام می‌كند، حاج همت بلافاصله بلند می‌شود می‌رود كنار تاقچه، به پاوه تلفن می‌كند و به برادر «حمید قاضی» می‌گوید كه مقدمات سفر مرا به اصفهان فراهم كنند.

در پاوه، توی خانه بودم كه خانم كلاهدوز آمد و گفت: «حاج همت به اصفهان رفته، با خانواده‌ات صحبت كرده و قرار شده كه بری اصفهان.»

برادر قاضی هم بلیت تهیه كرده بود.

بلافاصله حركت كردم؛ به طوری كه فردا صبح در اصفهان بودم.

دومین جلسه‌ای كه با حاج همت صحبت كردم، همین زمان بود. در این جلسه كه مادرم نیز حضور داشت، صحبتهای مختلفی مطرح شد؛ از جمله این ‌كه او از من سؤال كرد: «اگر من مجروح یا جانباز شدم، باز هم سر تصمیم خودت، در رابطه با ازدواج، باقی می‌مانی یا خیر؟»

در جواب گفتم: «كسی كه با یك پاسدار ازدواج می‌كند، در واقع همه چیز را در زندگی‌اش پذیرفته است. من هم بر همین اساس می‌خواهم ازدواج كنم. در واقع پای شهادت هم نشسته‌ام.»

تا این حرف را زدم، مادرم عصبانی شد و از جایش بلند ‌شد تا اتاق را ترك كند. گفت: «این چه حرفی است كه می‌زنی؛ یعنی چی كه پای مرگ جوان مردم می‌نشینی؟»

در واقع مادرم به حاج همت علاقه پیدا كرده بود. بارها می‌گفت: «من نمی‌دانم این چه كسی است كه از همان اول مهرش به دلم نشسته. اصلاً چیزی در وجود این جوان هست كه با همه كسانی كه تا به حال پایشان را توی این خانه گذاشته‌اند، فرق می‌كند.»

در آخر صحبت، به من گفت: «یك خواهش دارم.»

گفتم: «بفرمایید!»

گفت: «خواهشم این است كه از من نخواهی تا برای خطبه عقد نزد حضرت امام(ره) برویم.»

با تعجب پرسیدم: «برای چی؟!»

گفت: «به خاطر این‌كه من نمی‌توانم وقت مردی را كه به یك میلیارد مسلمان تعلق دارد، به خاطر كار شخصی خود تلف كنم. در عوض هر كس دیگری را بگویی، حرفی ندارم.»

من هم پذیرفتم.

قرار خرید و عقد گذاشته شد. در روز خرید، یك حلقه طلا برای من خرید و خودش هم یك انگشتر عقیق انتخاب كرد؛ به قیمت صد و پنجاه تومان.

آن شب وقتی پدرم قیمت حلقه، یا بهتر بگویم انگشتر او را فهمید، ناراحت و عصبانی شد و گفت: «این دختر آبرو برای ما نگذاشته است.» به همین خاطر، وقتی كه حاج همت به خانه ما زنگ زد، پدرم به مادرم گفت كه از ایشان بخواهید بیایند یك حلقه بهتر بخرند. ولی او در جواب گفت: «حاج آقا! من لیاقت این حرفها را ندارم. شما دعا كنید كه بتوانم حق همین را هم ادا كنم.»

دو روز بعد، هفدهم ربیع‌الاول بود و به خاطر میمنت و مباركی آن، قرار شد مراسم عقد در همین روز انجام بگیرد.

آن روز، یك لباس ساده تنم بود و یك جفت كفش ملی به پایم. به حاج همت زنگ زدم و گفتم: «وقتی می‌آیی برای عقد، لباس سپاه تن كن.»

گفت: «مگر قرار است چه چیزی بپوشم كه چنین توصیه‌ای می‌كنی؟!»

وقتی آمد، دیدم لباسی كه به تن كرده، كمی گشاد است و اندازه تنش نیست. بعدها متوجه شدم كه چون خودش لباس نو سپاه نداشته، لباس برادرش را پوشیده است.

به اتفاق خانواده، به منزل یكی از روحانیون شهر رفتیم و به این ترتیب، خطبه عقد خوانده شد. روز بعد، دوباره عازم منطقه بود. قبل از حركت، بر سر مزار شهدا رفتیم. بعد از زیارت قبور شهدا، گوشه‌ای نشست و گریه كرد. البته نمی‌دانست جایی كه نشسته است بعدها محل دفن او خواهد شد.

بعد از زیارت قبور شهدا، هر دو با هم عازم منطقه شدیم؛به شهرستان پاوه

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
شهيد باکري و عمليات بدر 

شهيد مهدي باکري

متني که مي خوانيد قسمتي از سخنان شهيد باکري قبل از عمليات بدر است.

بسم الله الرحمن الرحيم

عمليات، عمليات سختي خواهد بود. بايد بدانيم اگر اين عمليات موفق نشد،‌عمليات بعدي ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه مي گذرد با آزمايشي ديگر مي آزمايد.

همه برادران بايستي تصميم قطعي بگيرند. تمام علايقي كه در ده، در شهر و … داريد ، ‌كنار بگذاريد.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ، ‌تمام برادران تصميم بگيرند و گرنه خداي ناكرده مردّد و متزلزل مي‌شويم و ترديد و ابهام حتي به اندازه ي نوك سوزن مانع امداد الهي است. هر برادري شب عمليات مي‌خواهد جلو برود بايد تصميم خود را گرفته باشد. خداي نكرده اگر برادر ضعيفي است، نبايد جلو بيايد. هر كس نمي تواند تصميم بگيرد ،‌همراه ما نيايد و گرنه خداي نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصميم خود را گرفته اند، ‌ولي من به خاطر سختي عمليات تأكيد مي كنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر صلاح  بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد.

هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري، ‌يك نفر بماند، بايد آن يك نفر مقاومت كند؛ حتي اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ، ‌آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وقتي شما شهيد شديد ،‌خودتان فرمانده‌ايد؛ وظيفه‌ ي ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است.

تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند، ‌حتي اگر مجروح شد خودداري نمايد. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فرياد نكند، فرياد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد، بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين تخليه و بقيه سازماندهي شده و كار ادامه يابد.

با عرض معذرت مسأله‌اي كه اميدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله كه از قلبهاي پاك شما به دور است، ‌ولي شيطان دست بردار نيست. شيطان بعضي وقتها آرامتر و با وجهه شرعي جلو مي‌آيد، ‌بنابراين در پيروزي مغرور نشويد.

حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد. اگر اين پارو بشكند به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد ،‌با همين قايقها بايد عمليات را انجام بدهيم، ‌لباسهاي غواصي را خوب نگهداري كنيد ،‌يك سال است دنبال اين امكانات هستيم.

در شب عمليات آقا مهدي وضو مي گيرد و همه ي گردانها را يك يك از زير قرآن عبور مي دهد. مدام توصيه مي كند؛ برادران، خدا را از ياد نبريد! نام امام زمان (عج) را زمزمه كنيد! و دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد و از پشت بي سيم نيز همه را به ذكر «لاحول و لا قوه الا بالله» تشويق مي كند.

قرار بر اين است كه شب عمليات ،‌برادران كاملي، ميراب ،‌موسوي و مقيمي همراه آقا مهدي باشند. عمليات در آن سوي دجله غوغا مي كند و مهدي در اضطراب آن سوي دجله، نگران بسيجيان است.

لشگر عاشورا در اولين شب، موفق به شكستن خط دشمن مي شود و روز اول به كوشش در تثبيت مواضع از  ساحل رود مي گذرد و در مرحله دوم عمليات، از سوي لشگر عاشورا حمله اي نفس گير به واحدهايي از دشمن ـ كه عامل فشار براي جناح چپ بودندـ آغاز مي شود.

دو روز از عمليات مي گذرد. برادر كاملي فراق مهدي را طاقت نمي آورد و او هم چون ديگران به آن سوي دجله مي رود. با «رستم خاني» برخورد مي كند و همان جا مي ماند.

نزديك شب آقا مهدي به آنجا مي آيد و خطاب به برادر كاملي مي گويد: «چرا آمدي؟» و او سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد، و آقا مهدي دستور مي دهد كه براي خودشان سنگر بكنند.

برادر«امين شريعتي» هم همان جاست و همه تا صبح در كنار آقا مهدي مي مانند.

شب براي همه،  شبي عجيب است،‌ تا صبح چندين بار چاي مي آورند و شهيد مهدي نمي خورد. حدود ساعت سه برادر كاملي را صدا مي زند و از او مي خواهد كه برايش چاي بياورد. برادر كاملي از مقر اورژانسي كه نزديكشان است چاي مي آورد.

صبح زود بر مي خيزد و به سوي اتوبان مي رود و منتظر مي ماند تا نيروي تخريب برسد كه متأسفانه نمي رسد. بعد با برادر مقيمي آماده مي شوند تا به جلو بروند و از برادر كاملي هم مي خواهد كه بي سيم را بردارد و با آنان بيايد.

از يك نفربر مي گذرند، به تنگه اي مي رسند به نام «گلوگاه» يا «نخلستان». و پياده مي روند تا به يك گردان مي رسند. آقا مهدي آنان را توجيه مي كند و راه مي اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت مي كند و به حركت خود ادامه مي دهد. نزديك ظهر به نيروها مي رسند. منطقه در تصرف نيروهاي خودي است . ولي هنوز پل تصرف نشده است،‌خبر مي دهند، برادران عسگر قصاب و علي تجلاّيي به شهادت رسيده اند.

برادر جمشيد فرمانده گردان «سيد الشهدا» را در آنجا مي بينند. آقا مهدي با دوربين به پل نگاه مي كند، پل تنها دو سه محافظ دارد. از سويي خبر مي رسد كه عراق پاتك كرده است. جلوتر مي روند. چند نفربر در حال پيش روي به سوي آنهاست. و نيروهاي عراقي پشت سر آنها حركت مي كنند. آقا مهدي خمپاره شصت را برپا مي كند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقي ها شليك مي كند. عراقي ها مي گريزند و دو، سه نفربرشان هم منفجر مي شود. نزديك ظهر، دوباره عراق پاتك مي كند و آقا مهدي و همراهانش ،‌از روستايي كه در آن نزديكي است در حال خروج هستند، كه در محاصره قرار مي گيرند. با عراقي ها حدود سي متر فاصله دارند. عراقي ها تلاش مي كنند كه به جلو بيايند. برادر كاملي نارنجكي به سوي عراقي‌ها پرتاب مي كند و آقا مهدي دوتا نارنجك مي گيرد و به طرف عراقيها مي رود و بقيه هم تيراندازي مي‌كنند.

آقا مهدي پشت موضع عراقي ها مي خوابد و نارنجكها را ميان آنها مي اندازد و در پناه آتش تهيه شده  به سرعت به مواضع خودي بر مي گردد. ساعت چهار و نيم، احساسي شگفت، ناگاه به او دست مي دهد؛ به خلوتي نيازمند است. به برادر كاملي مي گويد: به نيروها بگو بالاي تپه بروند.

دوربين را به دست شهيد اوحاني مي دهد و به او مي گويد كه به ده نزديك آنجا نگاه كند و ببيند وضع چطور است؟ مي خواهد ببيند كه گردان سيد الشهدا در چه وضعي است. شهيد اوحاني نگاه مي كند: گردان سيد الشهدا، ‌در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر كاملي از پشت بي سيم در حال هدايت نيروها به بالاي تپه است.

شهيد اوحاني بر مي گردد تا وضع را تشريح كند و كاملي بر مي گردد تا نتيجه را گزارش دهد كه مي‌بينند آقا مهدي با تواضعي عجيب، با كسي صحبت مي كند و چشمانش خورشيد وار مي درخشند، انگار دريايي از نور است كه به يك سمت سرازير شده است و لبهايش با تبسمي نمكين با كسي راز مي‌گويند، صحبت در حريم است و همه بي خبرند و بايد بي خبر بمانند. پيك وصال آمده است و پيغام وصل دارد.

نگاه شهيد اوحاني و برادر كاملي در يكديگر تلاقي مي كند و آن گاه شهيد اوحاني با صدايي لرزان ـ با توجه به برادر كاملي ـ مي گويد: خداوندا … ! … امام زمان ! آقا مهدي دارد با مولايش سخن مي‌گويد.

برادر كاملي و شهيد اوحاني مي گويند كه يكمرتبه آقا مهدي كمر راست مي كند و بر مي خيزد راست قامت و استوار.همين طرفه العين مي ارزيد به آن همه بي خوابي و خستگي..

شهيد اوحاني حس مي كند كه بعد از اين معراج بايد با مهدي سخني بگويد، اما ديگر قدرت تكلم از او گريخته است،‌نمي داند چه بگويد و چگونه؟ و بريده بريده جمله اي را سر هم مي كند: « آقا مهدي … خلاصه … ان شاء الله … ما را حلال كنيد!»

بيش از اين نيز نمي توانست گفت. و آقا مهدي با آرامشي خاص و نگاهي آگاهانه و لبخندي پرمعنا پاسخ مي دهد: « آقاي اوحاني شما در سياست دخالت نكنيد؛ اگر شهيد شوم خدا مي داند و اگر هم نشوم باز خدا مي داند.»

آن گاه با شور و شعفي وصف ناپذير ،‌آرپي‌جي را بر مي دارد و به طرف پاسگاهي در جلو حركت مي كند. و در پي نبردي دليرانه به لقاء معشوق مي پيوندد.

پنجره ديدگانش به ملكوت آسمان و زمين باز مي شوند، هنگام وصال دوستان است. در عرش و عالم قدس جشني است، قدسيان، همه، در حال دست افشاني و غزلخواني ‌اند.

او مال من است، وقت آن است اينك تا سوي من آوريدش ؛ اينكه من عاشق اويم و او محبوب من است ـ «يحِبُّهُمْ و يحِبُّونَهُ» آسمان چراغاني است و فضا، فضاي سماع و شور و نشاط است. رايحه دل انگيز انسان كامل رگ زمان و مكان را مشحون ساخته است و نسيم عطرآگين از كوي دوست مشام جان سالك الي الله را نوازش مي دهد.

اي همه انوار الهي يكجا بتابيد! اي همه فرشتگان صف به صف آييد و بر آدم سجده كنيد و بالهاي پروازتان را نيرو دهيد و خود را تبرك كنيد! بياييد تا عروج را بفهميد! بر پيشاني مهدي بوسه زنيد تا عشق را لمس كنيد .به زيارت مهدي بياييد تا حقيقت را دريابيد! اي قدسيان به قداست مهدي تقرب جوئيد تا تقدس يابيد! اي عرشيان بياييد معراج مهدي را ببينيد تا بال پروازتان توان عروج بيابد و تا منزلگه معشوقتان به پرواز درآورد، تا بدانيد كه خداوند مي داند آنچه را شما نمي دانيد.

سپس پيكر مطهرش را از آب «هورالعظيم» مي گذرانند ـ پيش از اين در جريان شهادت حميد وقتي كه شهيد مرتضي ياغچيان از مهدي خواسته بود اجازه دهد تا حميد را برگردانند، اجازه نداده بود و گفته بود: اگر مي توانيد همة‌بسيجيها را برگردانيد كه برگردانيد و گرنه بگذاريد حميد هم با بقيه بسيجيها بماند و حال آيا مهدي راضي است كه بي حميد به خانه برگردد.

قايق حركت مي كند با پيكر مطهر مهدي كه مورد هدف قرار مي گيرد و براي هميشه قطره به دريا مي‌رسد و ذره به خورشيد مي پيوندد. مهدي چگونه مي تواند بدون حميد به خانه برگردد.

… ما شهادت را بزرگترين سعادت مي دانيم؛ سعادتي از سوي خداوند، مخصوص بندگان خاص او.

و هيچ گونه واهمه و خوفي در رابطه با شهادت نداريم و طلب شهادت و عشق به شهادت است كه باعث شتابان بودن ما، در پيشروي به سوي دشمن شده است.

 

منبع: وبلاگ شهيد مهدي باکري

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
مهدي روح من است 

شهید مهدی باکری

اشاره: متنی که می خوانید خاطراتی از شهید مهدی باکری است که از زبان دکتر محسن رضایی بیان شده است.

در سپاه حرف زياد از مهدي مي زدند. من يک چيزهايي از بچه هاي اروميه شنيده بودم. در تهران شايعه کرده بودند«اينها با امام نيستند» به خصوص مهدي را مي گفتند. متهمش مي کردند که مشکلاتي دارد و افکارش درست نيست. آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و اين چيزها را فقط مي شنيدم. بعد که تحقيق کردم ديدم انگيزه هاي محلي باعث اين حرفها شده. که معمولاً تنگ نظري بود. اين افراد نمي توانستند تفکيک کاملي از جريانات داشته باشند و ناچار برخوردشان با مردم و جوانان برخوردي دور از واقعيت بود. مثلاً نمي توانستند درک کنند که مهدي و حميد آنقدر ظرفيت دارند که مي توانند در دانشگاه با گروه ههاي منحرف تماس داشته باشند و از آنها هم تأثير نگيرند. مهدي اصلاً نظرش اين بود که برود روي آنها تأثير بگذارد، آن هم فقط به خاطر اعتماد به نفسي که به خودش و نظرش داشت، کما اينکه تأثيري هم روي عده اي گذاشت. برايش مسأله ای نبود که کسي که مسأله دار است با او تماس بگيرد. احساس مسئوليت مي کرد. پيش خودش احساس نياز مي کرد که حتماً آن طرف به او نياز دارد که با او تماس گرفته. مي رفت با برخورد منطقي خودش او را تحت تأثير قرار مي داد. ديگران نمي توانستند ظرفيت مهدي را درک کنند. لذا با خودشان مقايسه اش مي کردند. آميزه اي از حسادت و جهالت دست به دست هم مي داد تا براي مهدي مشکل درست شود.

گاهي جو آنقدر مسموم مي شد که حتي به نزديکان او  متوسل مي شدند.

يادم هست مي خواستم براي مهدي حکم فرماندهي بزنم. حکمش را هم آماده کرده بودم. و همه هم مي دانستند. يکي از دوستان صميمي خود مهدي بود. آمد گفت: «حرف پشت سر مهدي زياد است. تو از آن چيزها اطلاع داري که مي خواهي برايش حکم بزني؟» گفتم: «بي خبر نيستم. خبر جديد چي داري؟»

يک چيزهايي گفت.

گفتم: «اينها را مي دانم.»

گفت: «اين چيزها را مي داني و مي خواهي حکم بزني؟»

گفتم: «بله! حتماً. چون مي دانم مهدي را بي واسته شناختم و هيچ احتياج به تأييد کسي ندارم. مطمئن باشيد حتماً حکمش را مي زنم، حتماً هم از او دفاع مي کنم.»

من آن موقع هنوز خودم تثبيت نشده بودم، ولي حکم مهدي را زدم و پاي تمام حرفها هم ايستادم. بعد فهميدم که اشتباه نکرده ام.

اولين باري که مهدي را ديدم قبل از عمليات فتح المبين بود. يکي از فرمانده هاي تيپ آمده بود به من گزارش بدهد که ديدم يک نفر همراهش آمده، ساکت و با حجب و حيا. آن فرمانده گزارشش را مي داد و من تمام توجه ام به غريبه بود. بعد که فرمانده گزارشش را داد. پرسيدم او کي هست. گفت «ايشان آقاي باکري اند.»

گفتم: «کدام باکري؟»

گفت: «مهدي»

گفتم: «قبلاً کجا بودند؟»

گفت: «اروميه»

يادم آمد او همان باکري است که در اروميه حرف پشت سرش زياد بود و از او گزارشهاي زيادي به من رسانده بودند. همان موقع هم در ذهنم هست که روي او به عنوان يک آدم فعال حساب مي کردند. تا اينکه سال شصت شد و من فرمانده سپاه شدم. يکي از کارهاي اصلي ام اين شد که دنبال افراد لايقي بگردم و به آنها حکم بدهم بروند فرمانده تيپ بشوند. آن روزها سپاه اصلاً لشکر و تيپ نداشتند. دو سه گردان يا محور داشتيم که عمليات ثامن الائمه را آنها انجام داده بودند. لذا از همان روز مهدي را زير نظر گرفتم. مهدي توي همين عمليات شد معاون احمد کاظمي و ما يکي از حساس ترين جبهه ها را به تيم آنها سپرديم. تيم احمد و مهدي. که سربلند هم بيرون آمدند.

بعد از آن بود که بهش حکم تشکيل تيپ عاشورا را دادم. قبول نمي کرد. حتي دليل هاي منطقي مي آورد

مي گفت مي خواهد کنار نيروها باشد، نه بالاي سرشان، که بعد خداي نکرده غرور بگيردش. و به نظر من حق داشت. چون با تمام وجودش کار کردن را تجربه کرده بود. از قبل از انقلاب و همچنين در زمان انقلاب و نير در زمان مقابله با ضد انقلاب در کردستان ودر شهرها و حالا هم جنگ. و بخصوص در زمان شهردار بودنش در اروميه و بخصوص در هشت نه ماه اول  جنگ، که بني صدر فرمانده کل قوا بود و در حقيقت تمام جنگ دست او بود.

بني صدر و دوستانش عقيده داشتند نيروهاي مردمي، کساني مثل مهدي و حميد و شفيع زاده، حق ندارند بيايند توي آبادان براي خودشان خط دفاعي تشکيل بدهند. در حالي که حميد و مهدي و شفيع زاده اصلاً به اين حرفها اعتنا نمي کرد. خودشان با اختيار خودشان آمدند آبادان و مشغول به کار شدند. مهدي مي رفت بالاي دکل ديدباني مي کرد و از همان بالا به شفيع زاده مي گفت بفرست، يعني خمپاره بفرست. صبح تا شب از همان جا، بنا به سهميه اي که داشت، بيست سي تا گلوله شليک مي کردند، بعد مي آمدند توي دفترچه شان مي نوشتند که چند ايفا آتش گرفت، چند تا سنگر منهدم شد، چند تا عراقي خط خورده اند و از همين مسائل.

آنجا قدرت مانور اين سه نفر دو کيلومتر بيشتر نبود. چون تمام درها به رويشان بسته بو د. در حقيقت آنها اول اسير خودي بودند و بعد در محاصره ي عراقي ها. آن هم مهدي که اگر جاي رشد مي ديد، قدرت فرماندهي 2000 نفر را داشت. انسانهاي بزرگ گاهي در درون خودي ها به اسارت کشيده مي شوند. انسانهايي که اگر دستشان را باز بگذارند تمام دشمنان يک ملت را مي توانند سرکوب کنند و بسياري از موانع را از سر راه بردارند.

مهدي  اين طوري بود، حميد اين طوري بود، شفيع زاده اينطوري بود. يادم هست ما در آن هشت نه ماه از طرف بني صدر و دوستانش خيلي تحت فشار بوديم و به سختي يک خط پيدا مي کرديم تا برويم عليه دشمن بجنگيم. تفکر حاکمه اين بود که «شما جنگ بلد نيستید. مي رويد منطقه را لو مي دهيد.»

مثلاً مي گفتند: «شما با اين آخوندهايي که با خودتان مي آوريد، به خاطر عمامه هاي سفيدشان، به دشمن اجازه گرا گرفتن مي دهيد.»

بهانه مي گرفتند. البته مسخره هم مي کردند. و ما هم از خودي ها و هم از عراقي زخم مي خورديم و صبر مي کرديم. خودي ها در شهر و با تظاهرات و ترور و شايعه پراکني و حمله هاي مسلحانه ي کردستان و عراقي ها با گرفتن پنج استان ما.

خرمشهر سقوط کرده بود و آبادان در محاصره بود و عراقي ها در دره پانزده کيلومتري اهواز مستقر شده بودند. نمي دانستيم بايد بياييم تهران را حفظ کنيم يا برويم خوزستان بجنگيم.

بعد از ترورهاي سال شصت و از دست دادن خيلي از عزيزان و فرار بني صدر. بچه هاي انقلاب دست به دست هم دادند و دور هم جمع شدند ابتدا به تهران سر و ساماني دادند. کسي مثل مهدي از شهرداري اروميه و مسئوليت هاي ديگرش دست  کشيد آمد شد معاون تيپ و بعد هم فرمانده ي تيپي که بعدها لشکر شد. مهدي خيلي سريع رشد کرد. به همه ثابت کرد که در آن نه ماه اول جنگ آن ظلم سياسي عجيبي که به نيروهاي حزب الهي وارد شد از حمله عراق و صدام هم بدتر بود.

مهدي در عمليات بيت المقدس به عنوان فرمانده تيپ آمد توي صحنه و مشهور شد در عمليات رمضان هم، با وجود جراحتش بيمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عمليات شد.

يادم هست بچه ها گزارش مي دادند که مهدي از فشار درد ، گاهي خم مي شد تا دردش تسکين پيدا کند.

مي گفتند با همان حالت خميده از پشت خط بي سيم مي زده و فرمانده گردان هاش را صدا مي زده مي گفته چه کار کنند يا از کجا بروند. خيلي ها بودند که اگر چنين زخمي بر مي داشتند يک لحظه هم حاضر نبودند در عمليات شرکت کنند. مي رفتند يکي دو سال در ايران يا اروپا بستري مي شدند و استراحت مي کردند تا اين ترکش را از جسم نازنينشان بيرون بياورند. اما براي مهدي جسم و جان معني نداشت.

معروف بود در جبهه هاي جنگ که وقتي به نيروها فشار مي آمد يک عده بروند به فرمانده ها بگويند برويد گزارش بدهيد و امکانات بگيريد. تکيه کلام او اين بود که «ما فقط گزارش مان را به خدا مي دهيم. نه به کسي ديگر»

مهدي يکي دو بار هم خودش را نشان داد. که يکيش به «عدم الفتح» معروف شد. يعني عمليات خيبر. اين عمليات خيلي مهم و حساس بود. چرا که نقطه ي عطفي بود در جنگهاي ما. چون ما داشتيم از نوع جنگ هاي زميني به طرف جنگ هاي آبي- خاکي مي رفتيم. لذا فراهم کردن مقدمات اين عمليات خيلي مهم بود. هم از نظر آموزش غواصي و قايقراني. هم از نظر روحي. نيروها بايد مسافتي را حدود سي کيلومتر در آب پيش مي رفتند و بعد مي رسيدند به عراقي ها. خيز خيلي بلندي بود. اولين باري بود که اين صورت مي گرفت. هم حرکت در آب، هم جنگ در آب براي همه ی ما جديد و عجيب بود.

من گاهي براي بررسي وضع نيروها غافلگيرانه مي رفتم توي لشکر. يک شب بدون اين که به مهدي بگويم با چند نفر از بچه ها بعد از نماز مغرب رفتيم لشکر عاشورا. من اغلب چفيه مي زدم که شناخته نشودم. رفتم پرسيدم: «بچه ها ي لشکر کجا هستند؟»

گفتند: فلان جا هستند و «دارند زيارت عاشورا مي خوانند.»

رفتم آن جا ديدم همه ي بچه هاي لشکر عاشورا جمعند، چراغها خاموش است و دارند عزاداري مي کنند بين شان نشستيم و به عزاداري گوش دادم. مداحان ترکي مي خواندند. متوجه نمي شدم چه مي گويند. با اين حال از شور و حال جلسه داشتم منقلب شدم. چشم هم مي چرخاندم تا حميد يا مهدي را ببينيم. اصلاً پيدايشان نبود. از بغل دستي ام پرسيدم: «ميداني مهدي باکري کجاست... يا حميد؟»

تلاش کرد پيدايشان کند. نتوانست. خيلي دلم مي خواست بدانم مهدي کجاست. فکر کردم شايد جلو نشسته باشد. رفتم جلوتر. ترسيدم بچه ها مرا بشناسند و مراسم شان تحت تأثير قرار بگيرد. همان جا نشستم تا مراسم تمام شود. ديدم اين طور که نمي شود با مهدي صحبت کرد. اين جوري هم که نمي توانستم مهدي را ببينم. به هر ترتيبي بود مهدي را پيدا کردم. در حقيقت اين را مي خواستم بگويم که برام جالب بود که فرمانده لکشر طوري توي نيروهايش محو شده که هيچ کس نمي توانست پيدايش کند. حتي من که از دور هم ميتوانستم او را تشخيص دهم. صدر و ذيلي در آن مجلس نبود. همه گمنام نشسته بودندو عزاداري شان را

مي کردند. از مهدي گزارش خواستم. گفت: «آموزش ها تمام شده. بچه ها از هر نظري آماده اند، حتي روحي.» و حميد از همه آماده تر. براي همين شايد قلب شريان خيبر را سپرديم به حميد. پل صويب خط مقدم بود. يعني مقدم ترين لبه ي جلويي نبرد با عراقي ها. ديگر جلوتر از آن نيرو نداشتيم. فاصله ي آن جا تا قرار گاه زیاد بود. به خاطر اين که نيروهايمان از آب عبور کرده بودند و رفته بودند توي منطقه ي صويب و عزير، که منطقه شمالي آن جا بود. حساسيت آن قدر زياد بود که فرمانده لکشرها لحظه به لحظه با تمام فرمانده گردان هاشان به گوش بودند. آن کسي را که مي فرستادند جلو معمولاً به عنوان جانشين لشکر مي فرستادند تا از نزديک بالاي سر نيروها باشد. مکالمه هاي آن ها با هم خيلي واضح و روشن بود. من نمي توانستم حرف هاي مهدي را با حميد بشنوم. اما حرف هاي مهدي با خودم و با قرارگاه بالاترش در دسترس بود. از حرف هاي مهدي با خط جلو مي فهميدم که عراقي ها از سه طرف آمده اند و حميد را محاصر کرده ا ند. منطقه ي عزير هم شکسته بود و خودي ها عقب نشيني کرده بودند. عقبه ي نيروهاي حميد کور شد.

تلاش زيادي کرديم مهدي و حميد را تقويت کنيم. نشد. هلي کوپترها نتوانستند نيرو ببرند، حتي نمي توانستند که بروندتمام شان را برگردانند. به همين دليل شد که آن جا تعدادي از نيروها زخمي و شهيد شدند و جنازه هاشان ماند و ما نتوانستيم بياوريم شان. حميد يکي از آن ها بود.

من اصلا از لحن مهدي نتوانستم شرايط سخت حميد را بفهمم. اضطراب مهدي فقط براي حميد نبود، براي همه بود، که يا سريع بيايند عقب، يا به طريقي به آن ها کمک شود. لحنش با شرايط مشابه عمليات هاي ديگرش فرقي نداشت. شايد به همين دليل بود که من بعدها متوجه شدم که حميد آن جا بوده. مهدي خيلي طبيعي، مثل مواقع ديگرش و مثل يک فرمانده لشگر، تمام سعي اش رامي کرد بچه هاش را از محاصره بيرون بياورد.

بعد از خيبر تمام فرماندهان توي جزيره شمالي دور هم جمع شديم و شروع کرديم به زيارت عاشورا خواندن.

 بي خبر از ما يکي رفت با بيت امام تماس گرفت که «بچه ها ازاين عدم الفتح ناراحتند. نشسته اند دارند عزاداري مي کنند.» همان لحظه آقای رسول زاده آمد گفت: « احمد آقا شما را مي خواهد.» ازجلسه آمدم با احمد آقا صحبت کردم. گفت:« چيه؟ چرا نشسته ايد داريد گريه مي کنيد؟»

گفتم: «مسئله خاصي نيست. بچه ها دارند زيارت عاشورا مي خوانند.»

گفت:« صبر کن امام مي خواهد يک چيزي بگويد!»

چند دقيقه بعد تماس گرفت گفت:« امام گفته اين جمله ها را بخوانيد براي بچه ها.»

جمله ها اين بود:« شما پيروز هستيد. به هيچ وجه نگران اين عدم الفتح ها نباشديد و خودتان را براي عمليات بعدي آماده کنيد.»

آمدم تمام اين حرف ها را براي بچه ها گفتم. وضع جلسه به کلي عوض شد. انگار يک انرژي فوق العاده پيدا کرده بودند. روحيه شان با يک دقيقه پيش زمين تا آسمان فرق کرده بود. اولين کسي که صحبت کرد مهدي بود. رفت بلندگو را به دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن. گفت:« برادرها!مگر غير از اين است که ما به تکليف

 مي جنگيم؟ مگر غير از اين است که پيغمبر خدا عزيزترين عزيزانش را در جنگ از دست داد و خم به ابرو نياورد؟»

خيلي با ظرافت، بدون اين که بگويد من برادرم را از دست داده ام، مي خواست بگويد نبايد نگران باشيم.

گفت:« حالا که امام اين طور فرموده، ما بايد خودمان را براي عمليات بعدي آماده کنيم.

حرف هاي مهدي شور و حال خاصي به جمعمان داد.

هنوز چند ساعت از عمليات خيبر نگذشته بود که خودمان را آماده کرديم براي عمليات بدر، که به يک معنا تکرار خيبر بود. با اين فرق که ما تلاش زيادي کرديم کاستي هاي خيبر را برطرف کنيم. مهدي يکي ازکساني بود که با دادن طرح ها و نظرهاي جديد خيلي گل کرد. مثلا يکي از مشکلات ما حمله ي غواص ها به خط عراقي ها بود. غواصها بايد از توي ني ها بيرون مي آمدند و يک مسافت دو سه کيلومتري را در مسيري بدون ني و زير نور ستاره ها طي مي کردند و نور ستاره ها طوري آب را روشن مي کرد که غواص ها پيدا بودند. با نزديک شدن به سيل بند عراقي ها عمق آب هم کم مي شد و غواصها نمي توانستند زير آب بروند. ازگردن به بالا بيرون آب مي ماندند و سیبل ثابت تيربارهاي عراقي مي شدند.

جلسه اي گذاشتيم که « ما با اين مشکل چي کار بايد بکنيم؟»

مهدي گفت: « غواص ها بايد نوعي از لباس ها را بپوشند که نور را  منعکس نکند.»

اول يک لباس را نشان داد و بعد لباس ديگري را که اگر نور به آن مي خورد منعکس مي شد. گفت:« نه از اين ها که نور منعکس مي کند.»

تعجب کردم. فکر کردم حتما مهدي خودش رفته لباس را پوشيده که توانسته اشکالش را پيدا کند.

گفت:« بعضي از اين کفشک هاي غواصي عاج ندارند. باعث مي شوند غواص ليز بخورد. سروصداشان هم غواص ها را لو مي دهد. اين ها بايد حتما آج داشته باشند.» ما به اين جزئيات اصلا توجه نکرده بوديم.

يکي ديگر از طرح هاي مهدي آماده کردن قايق ها بود. که مهدي خيلي به آب بندي و در آب کار کردنشان حساس بود. و همين طور به رفع کردن عيب موتورهاشان.

يک روز مهدي مي بيند کسي به قايقش گاز مي دهد. مي رود به او مي گويد اين کار را نکند و او گوش  نمي دهد. مهدي يک سنگ بر مي دارد دنبالش مي کند. مي گويد« مرد حسابي! مگر نمي گويم آهسته برو؟ اين قايق مال بيت المال است، مال جنگ است، مال عمليات است، نه براي تفريح من و تو.»

طرح ديگر مهدي در بدر، آن طور که يادم مي آيد، رفع مشکلات خط شکني بود. ما معمولا توي عملياتها کارهايمان را مرحله به مرحله پيگيري مي کرديم. مي آمديم جلسه مي گذاشتيم و مشکلات آن مرحله را حل و فصل

مي کرديم و يک قدم مي رفتيم جلوتر.

آخرين مرحله ي طرح عملياتي، نحوه ي شکستن خط مقدم بود. مسئله غواص ها حل شده بود. همه چيز آماده بود، بجز شکستن خط، که هنوز در پرده ي ابهام بود. در آن جلسه در جمع فرمانده لشگرها مطرح کردم:

« طرحش با شما، که چطور خط جزيره ي جنوبي شکسته شود!»

عراق از خيبر تا بدر فرصت زيادي داشت تا آن جا را پر از سيم خاردار و مين و موانع ديگر کند.

مهدي گفت: « بياييم براي هر گردان يک کانال بزنيم و تا آن جا که امکان دارد خودمان را از داخل کانال ها به عراقي ها نزديک کنيم.»

سوال کردند:« چطوري تا زير پاي دشمن کانال بزنيم؟ مي فهمد. مي آيد مانع مي شود.»

مهدي گفت:« از آن جا به بعد يک سري تيم هاي هجومي آماده مي کنيم، در حد پانزده نفر، که آن فاصله را با سرعت بدوند و خودشان را به عراقي ها برسانند.»

گفتند: « آن جا تيربار هست، خمپاره شصت هست، آتش هست. به اين راحتي که نمي شود.»

مهدي گفت: « هرچي بترسيم از اين تيربار و خمپاره و آتش بيشتر شهيد مي دهيم. تنها راهش همين است که گفتم. بايد سريع بروند و همين تيربارها و همين خط را بگيرند، و گرنه بازهم تلفاتمان بيشتر مي شود. »

بحث شد. در نهايت همه به اين نتيجه رسيدند که حرف مهدي درست و عملي هست. اين طرح را فقط کسي مي توانست بدهد که خودش جرات تا آن جا رفتن و دويدن و به خط دشمن رسيدن را داشته باشد. که مهدي خودش داشت. علي الخصوص در بدر و کنار دجله و در همان محلي که به کيسه يي معروف شد و فقط از يک راه باريک مي شود به آن جا رفت. آن جا هم مثل قلب خيبر بود که اگر از دست مي رفت تمام جبهه سقوط مي کرد.

مهدي چون حساسيت آن منطقه را مي دانست. رفت آن جا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر و در  کيسه اي کرد در هيچ کدام يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل ده پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آن جا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه يي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه اي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمي قبل از اين که سختي ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: « شما مواظب بي سيم ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافه ها نگاه کردم ديدم فرق کرده اند. گفتم :« چي شده؟»

همه شان از علاقه من به مهدي خبر داشتند. نگفتند چي شده. نگران مهدي شدم. به خاطر حساس بودن کيسه اي. با احمد کاظمي تماس گرفتم پرسيدم: « موقعيت؟»

گفت: « ديگر داريم مي آييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي ترسيم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»

آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقب نشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: « مهدي کجاست؟ حالش چطور است؟»

گفت: « مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده. گمانم به آقا رحيم يا آقاي رشيد بود که فکرم را گفتم. گفتم:« احساس مي کنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم مي دانيد.»

گفتند: « نه. احتمالا بايد زخمي شده باشد و بچه ها دارند مداوايش مي کنند.»

گفتم: « تماس بگيريد بگوييد من مي خواهم با مهدي حرف بزنم!»

طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم: « احمد!چرا حقيقت را به من نمي گويي؟ چرا نمي گوييي مهدي شهيد شده؟»

احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام، همان طور بي سيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت ها گريه کردم.

بچه ها آمدند دورم جمع شدند و توصيه کردند خودم را کنترل کنم.

گفتند: « چرا اين قدر گريه مي کني؟»

يادم به حرف زدن هامان با يکديگر مي افتاد، يا درد دل کردن هامان، يا خنده هاي خودماني مان. يادم به مرخصي نرفتن هاش مي افتاد و اينکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پيش بچه هاي لشگرش راحت تر است. و يادم مي افتاد به اين که هيچ وقت از زندگي خودش به من نگفت. و اين که هيچي براي خودش از من نخواست. نه ماشين، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هيچ چيز ديگري که ديگران برايش سر و دست مي شکنند. و اين که خودش را رفت رساند به دريا. از دجله به اروند و از اروند به خليج فارس. فهميدم نمي خواسته در خاک دفن شود. فهميدم مي خواسته برود به ابديتي برسد که خيلي از عرفا حسرتش را دارند براي همين چيزهاست که معتقد هستم که « مهدي باکري» گمنام ترين شهيد اين جنگ است.

بارها شده که شب ها براي مهدي و بچه هاي ديگر گريه کرده ام. نمي توانم فراموششان کنم. بيشتر از دوازده سال گذشته، ولي تعلق خاطري که به آنها دارم. خيلي بيشتر از تعلق خاطري است که به فرزندان خودم دارم. علاقه ي من به مهدي، حميد، بروجردي، باقري، خرازي، زين الدين، قابل مقايسه با تعلقم به خانواده ي خودم نيست.

در يک جمله بگويم که « مهدي روح من است و اين از کالبد من جدا نمي شود. من با مهدي زندگي مي کنم.»

راوی: دکتر محسن رضایی

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
شهیدی با نمره بیست و یک 

شهید چمران

تو آن‌قدر با  معرفتی که چمران را می‌شناسی، بهتر از من! من خیلی تلاش کنم، بتوانم یک زندگی نامه ساده برایت بنویسم. زندگی نامه‌ای از چمران: مرد صالحی که یک روز با خلوص قدم زد در این سرزمین.

***

انگار به جای قلب، آتش در سینه داشت. چه سال 1311 که دنیا برای اولین بار او را دید، چه سال 1336 که در رشته الکترومکانیک دانشگاه تهران فارغ‌ التحصیل شد و چه سال بعدش که بورس تحصیلی گرفت و شد جزء اعزامی‌های آمریکا. مصطفی مخ بود. استاد آمریکایی مصطفی حیرت کرده بود از این بشر. نمره 21 داده بود به او. مصطفی با ممتازترین درجه، دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسمایش را گرفت و از آمریکا بیرون آمد. دیدی؟! آمریکا نماند!

***

می‌دانم به چه فکر می‌کنی. لابد به اینکه اگر مصطفی حالا بود و شهید نشده بود، ایران شده بود ابرقدرت انرژی هسته‌ای و ما، حتماً ده سال جلوتر از حالا بودیم، استادان آمریکایی مصطفی، این روزها که بحث تحقیقات هسته‌ای شده، لابد هر روز یاد مصطفی می‌افتند که هزار و یک ایده جدید داشت. مصطفی اگر حالا بود، نامش بر سر و زبان همه قدرتمندان دنیا بود. گر چه دلم مخالف است. دلم می‌گوید مصطفی اگر بود، باز هم گمنام می‌ماند!

***

از اولین اعضای انجمن دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات ملی شدن صنعت نفت هم شرکت داشت. در آمریکا هم کوتاه نمی‌آمد هم درس می‌خواند و هم کار سیاسی می‌کرد. انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را هم خودش پایه‌ریزی کرد. رژیم پهلوی از موقعیت ویژه مصطفی که خبردار شد، بورس تحصیلی‌اش را قطع کرد. ولی مصطفی باز هم ادامه داد. رفت مصر، دو سال، سخت‌ترین دوره‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را آموخت و باز طبق معمول، بهترین شاگرد دوره معرفی شد. بهترین بودن برای مصطفی، دیگر عادی شده بود.

***

آدم‌هایی که به جای قلب، آتش در سینه دارند، اهل یک جا ماندن نیستند. مثل نسیم، در هر کوی و برزن می‌پیچند، به آنجا، جان می‌دهند و می‌گذرند. مصطفی هم که نسیم بود، حتی سبک‌تر از نسیم.. رفت لبنان، یار امام موسی صدر شد ، رهبر شیعیان لبنان، سازمان «امل» را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پایه‌گذاری کرد. همان جا در قلب سوخته بیروت، مبارزه با صهیونیسم را آغاز کرد. حماسه‌های او تا آن سوی مرزهای فلسطین هم رفت جمعاً، مصطفی 21 سال از وطن دور بود.

***

اولین دور انتخابات مجلس، دکتر مصطفی چمران نماینده مردم تهران می‌گفت: «خدایا مردم آن‌قدر به من محبت کرده‌اند و آن‌چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌اند، که به راستی خجلم، خدایا تو به من فرصت بده تا بتوانم از عهده آن برایم.»

امام او را رها نمی‌کرد. او را در شورای عالی دفاع منصوب کرد. نقطه قوت مصطفی هم که «ولایت‌پذیری» او بود. می‌گفت چشم و می‌پذیرفت.

***

موقعیت پاوه خطرناک شده بود. همه شهر در دست دشمن بود. اکثریت پاسداران قتل عام شده بودند. کمتر کسی جرئت می‌کرد راهی کردستان شود ولی چمران رفت. امام، خود شخصاً مصطفی را فرستاد مصطفی در عرض پانزده روز همه راه‌ها و مواضع راه‌بردی کردستان را به تصرف نیروهای انقلاب در آورد. به‌ او می‌گفتند: «مالک اشتر امام». شده بود وزیر دفاع، آن هم در آن موقعیت حساس جنگ. ایران دست خالی بود، اسلحه و مهمات کم داشت، شهید هم زیاد داده بود، ولی پیروزی پشت پیروزی به دست می‌آورد. ایران امکانات نظامی نداشت، مصطفی را که داشت!

***

ستاد جنگ‌های نامنظم تشکیل شد. یک واحد هم برای فعالیت‌های مهندسی داشت. ساختمان، جاده، نصب پمپ‌های آب کنار کارون، انشعاب از رودخانه به سمت تانگرهای دشمن که باعث عقب‌نشینی آنها شد، ساخت ابزار نظامی، ساخت پل معلق روی کرخه... .

دشمن به جای شناسایی مناطق، باید مصطفی را شناسایی می‌کرد.

***

فتح سوسنگرد، از آن کارهای شاق بود که با تلاش چمران و همین رهبر عزیز خودمان، آیت‌الله خامنه‌ای، انجام شد.

محرم بود. انگار خون حسین (ع) از کربلا در رگ‌های مصطفی و رزمنده‌های سوسنگرد جاری شده بود. خون هم که میل خاک دارد. می‌گردد و با هر روزنه‌ای، فواره می‌کند. چمران از پای چپ زخمی شد. همان شب اول، در بیمارستان، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی بود.

تیمسار فلاحی، کلاهدوز، سرهنگ محمد سلیمی و شهید محلاتی دور تخت جمع شده بودند و پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله اکبر همان‌جا مطرح شد. شب دومی وجود نداشت. گفتم که مصطفی اهل ماندن نبود. از بیمارستان زد بیرون.

***

بعد از تپه‌های الله اکبر نوبت بستان بود که عملی نشد. طرح تسخیر دهلاویه را ریختند. چمران بود و بروبچه‌های ستاد جنگ‌های نامنظم، ایرج رستمی فرمانده بود.

***

 31خرداد شصت بود. هنوز آتش  سینه مصطفی داغ داغ بود. حکایت مصطفی شده بود حکایت همان شمع که می‌سوزد و آب می‌شود و نور می‌دهد. شمعی روشن در دل تاریکی. حالا این شمع می‌تواند با یک نسیم خاموش شود یا با خمپاره. ترکش خمپاره وظیفه داشت. مصطفی را مسافر آسمان کند. وظیفه داشت دل بی‌تاب مصطفی را تحویل بگیرد... .

***

مصطفی می‌گفت: «در دنیا آدم‌هایی هستند که به ظاهر زنده‌اند. نفس می‌کشند. راه می‌روند، حرف می‌زنند، زندگی می‌کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند. اینان برای آن‌که نمیرند، آن‌قدر خود را کوچک می‌کنند که گویا مرده‌اند. اما انسان‌های آزاده، ممکن است کوتاه زندگی کنند، ولی تا آنجا که زنده هستند، به راستی زندگی می‌کنند و با اختیار خود نفس می‌کشند. محکوم اراده دیگری نیستند. دیگران تسلیم او هستند».

منبع: مجله امتداد

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
به: جانبازان عرصه دفاع مقدس 

 

بروم پاي منبر آقا بگذارم سري به سجاده

جبهه پيشاني من ست امشب با توام با تو اي دلِ ساده

 

تو در اين كوچه ها نمي گنجي دلِ تنگ ات شهيد خواهد شد

تو به مقصد رسيده اي آخر من دلم مانده اولِ جاده

 

كوله ات را خودت ببند اخوي همه چي جفت و جور شد ديگر

روي بند ست رخت سربازي ت تو كه آماده اي نه؟ آماده

 

موجِ دريا اسير كرد تو را كه به ساحل نمي رسي هرگز

در سرت هي سرود مي خوانند دو ـ سه دريانورد آزاده

 

من به اين سو پناه آوردم تو ولي ايستاده اي آن سو

گرچه افتادي از نفس سرباز ! عاشقي از سرت نيفتاده

 

 

آرش عليزاده ـ رشت

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
به: معلمان عرصه دفاع مقدس 

مانده اي در كنار ابراهيم مانده اي سوختن بياموزي

تو كه پروانه ي بدي هستي تو كه در پاي شمع مي سوزي

 

تو كه بازي نمي كني با ما زنگ ورزش به خانه خواهم رفت

هردو پايت براي استقلال، هردوپايت براي پيروزي ...

 

با من از روي دار حرف بزن با من از يك انالحقِ ديگر

تو كتابِ نخوانده اي هستي كه نديده ست دانش آموزي

 

تو به ما درس عاشقي دادي مردم انگار يادشان رفته

يادشان رفته است يك وقتي، يادشان رفته است يك روزي ...

 

آرش عليزاده ـ رشت

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)1  

                  

                         «قل هذه سبيلي أدعوا إلى الله على بصيرة أنا و من اتبعني‏» (1)
    


    ضرورت طرح مساله وحدت اسلامى
    در بررسى تاريخ اسلام، سيره نبوى همواره از جمله موضوعات مهم و مورد مطالعه انديشمندان مسلمان بوده است. تحليل رويدادها و حوادث ويژه تاريخ اسلام و نيز بازشناسى كيفيت موضع‏گيرى‏هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در برابر رخ‏دادهاى گوناگون زمان، همواره موضوع مطالعه تحليل‏گران تاريخ اسلام بوده است.
    
    مساله «وحدت اسلامى‏» و نقش مؤثر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد و گسترش آن در همين راستا قابل توجه است. ضرورت طرح چنين موضوعى را از سه منظر مى‏توان ارزيابى كرد:
    
    
    الف - اهميت‏سيره‏شناسى
    مساله وحدت اسلامى و نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد آن در تحليل و بررسى سيره نبوى از جمله موضوعات بسيار مهمى است كه هر متفكر اسلامى در آغاز مطالعه با آن مواجه مى‏شود.
    
    بدون ترديد، موضع‏گيرى‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد، در نقش مقام نبوت و رسالت، داراى ارزش ويژه‏اى براى مسلمانان خواهد بود; چرا كه خداوند مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجو الله واليوم الآخر وذكرالله كثيرا» (احزاب: 21) (2)
    
    «اسوه‏» يعنى پيشوا، راهنما و نمونه و «تاسى‏» به معناى چيزى يا كسى را نمونه گرفتن است. (3) بنابراين، طبق مفاد اين آيه كريمه، اين روى‏دادها مانند تمامى وقايع تاريخى مرتبط با پيامبر صلى الله عليه و آله در بردارنده نحوه عملكرد، كيفيت تصميم‘? اسلامى و نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد آن در تحليل و بررسى سيره نبوى از جمله موضوعات بسيار مهمى است كه هر متفكر اسلامى در آغاز مطالعه با آن مواجه مى‏شود.
    
    بدون ترديد، موضع‏گيرى‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد، در نقش مقام نبوت و رسالت، داراى ارزش ويژه‏اى براى مسلمانان خواهد بود; چرا كه خداوند مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجو الله واليوم الآخر وذكرالله كثيرا» (احزاب: 21) (2)
    
    «اسوه‏» يعنى پيشوا، راهنما و نمونه و «تاسى‏» به معناى چيزى يا كسى را نمونه گرفتن است. (3) بنابراين، طبق مفاد اين آيه كريمه، اين روى‏دادها مانند تمامى وقايع تاريخى مرتبط با پيامبر صلى الله عليه و آله در بردارنده نحوه عملكرد، كيفيت تصميم‏گيرى و حيات دنيوى آن حضرت است و از اين‏رو، داراى اهميت‏بوده و به عنوان حجت و شاخص شناخته شده است. مسلمانان نيز موظف به تعقل و تفكر در ابعاد حيات حضرت رسول صلى الله عليه و آله شده‏اند. (4)
    
    علامه طباطبائى(ره) مى‏نويسند: «كلمه «اسوه‏» به معناى اقتدا و پيروى است ... اسوه در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله عبارت از پيروى اوست و اگر تعبير به «لكم فى رسول الله‏» (شما در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله تاسى داريد) كرد، كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مى‏كند، براى اين بود كه اشاره كند .... شما هميشه بايد به آن‏جناب تاسى كنيد. و معناى آيه اين است كه به او تاسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش.»(5)
    
    بنابراين، بررسى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در تحقق وحدت اسلامى، به عنوان يكى از زير مجموعه‏هاى بررسى سيره نبوى، ضرورت مى‏يابد.
    
    
    ب - ضرورت تبيين سيره سياسى
    نقش‏آفرينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسائل سياسى جامعه، فلسفه‏يابى و پى‏جويى حكمت‏ها و اهداف آن‏ها، گوياى سيره سياسى نبوى است. از اين زاويه، تدابير نبوى در هدايت، ولايت و رهبرى جامعه اسلامى، مشخص‏كننده راهبردهاى اداره سياسى جامعه است و چون مساله «وحدت امت‏» موضوعى سياسى است، تحليل و بررسى نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز درباره آن، بهترين راه براى تبيين سيره سياسى نبوى تلقى مى‏گردد. تاثير وحدت اسلامى در ساخت امت اسلام و ره‏آورد روشن آن براى آينده مسلمانان، نشان‏دهنده كاركرد سياسى اين موضوع است و بى‏شك، نظر به نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين مسير، مى‏تواند راهى فراروى تحليل سيره سياسى آن حضرت به روى ما بگشايد و مقدمه‏اى براى الگوگيرى و نيز اطاعت از خواست و اراده نبوى باشد. «من يطع الرسول فقد اطاع الله ومن تولى فما ارسلناك عليهم حفيظا» (نساء: 80) (6)
    
    
    ج - شناسايى سيره وحدت
    سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در ايجاد امت واحد، مى‏تواند مبين و مفسر اصول و معيارهايى براى وضعيت كنونى جهان اسلام باشد. بدين ترتيب، مساله وحدت اسلامى نه تنها در مجموعه مباحث‏سيره نبوى يا سيره سياسى، بلكه به عنوان موضوعى كه اكنون مورد ابتلاى جوامع اسلامى است، مورد توجه قرار مى‏گيرد. از اين‏رو، با نظرى به تاريخ اسلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، استخراج و استنباط دستورالعمل‏هاى لازم براى به كارگيرى در زمان معاصر ممكن خواهد شد. «يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا ومبشرا ونذيرا» (7)
    
    
    مفاهيم و واژه‏ها
    الف - وحدت امت اسلامى
    سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت امت، از زواياى گوناگونى قابل بررسى است. بازشناسى اين عنوان راهى براى دست‏يابى به آن ابعاد خواهد بود.
    
    «وحدت امت اسلامى‏» به معناى تحقق وحدت اسلامى در مجموعه كلى امت اسلام و به صورت كلان، در سرتاسر جهان است، به‏گونه‏اى كه در نهايت، نويد تشكل امت واحد اسلامى به گوش رسد. «وان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاتقون‏» (مؤمنون: 52) (8)
    
    با دقت در اين مفهوم، روشن مى‏شود كه وحدت امت اسلامى قابل تجزيه و تحليل به مفاهيم ديگرى نيز هست:
    
    اولا، تحقق وحدت امت، نشان از يك آرمان واحد و مطلوب دينى دارد; يعنى «امت واحد اسلامى‏».
    
    ثانيا، وحدت امت اسلامى، هدف و آرمانى نهايى براى وضعيت موجود و كنونى مسلمانان است. قطعا تحقق وحدت مت‏بدون نظر به شرايط كنونى ملت‏هاى مسلمان ممكن نيست; زيرا امت اسلامى، همان مجموعه جوامع اسلامى باحفظ خصوصيت ويژه وحدت اسلامى مى‏باشد.
    
    ثالثا، از مفهوم «وحدت امت اسلامى‏» مى‏توان مفهوم ديگرى نيز اخذ كرد و آن واژه «وحدت اسلامى‏» است. چنان‏كه وحدت امت را به عنوان حلقه وصل و محور زيربنايى امت واحده جهانى (در قلمرو حكومت الهى جهانى) در نظر آوريم، محتاج راه‏حل‏ها و راه‏بردهايى براى تغيير وضعيت موجود به سمت كمال مطلوب (وحدت امت) هستيم و اين جزهمان «وحدت اسلامى‏» نخواهد بود.
    
    بدين‏سان، ضرورت تفكيك و تعريف سه مفهوم بنيادين به منظور بررسى سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله (در موضوع بحث) روشن مى‏شود; يعنى جامعه‏اسلامى، امت واحد اسلامى و وحدت اسلامى.
    
    (بحث تفصيلى در اين‏باره ما را از مقصد اين مقاله خارج مى‏سازد. بنابراين، تنها مرورى اجمالى و گذرا به هر يك از اين واژه‏ها خواهيم داشت.)
    
    
    ب - جامعه اسلامى
    جامعه اسلامى مجموعه متشكل از مردم مسلمان در يك قلمرو حكومتى و مرز خاص جغرافيايى است كه داراى اعتقادات و آرمان‏هاى دينى باشند. در واقع، مى‏توان جامعه اسلامى را تحقق نظام الهى در يك قلمرو خاص دانست، همان‏گونه كه حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: «... و من ذريتنا امة مسلمة لك ..» (بقره: 128) (9)
    
    وقتى سخن از «نظام‏» به ميان مى‏آيد، مجموعه‏اى مركب از افراد، اركان و روابط اجتماعى خاصى مورد نظر است كه بر اساس يك مبناى وحدت‏بخش، هدف و جهت‏خاصى را مى‏پيمايند. بدين ترتيب، مفهوم جامعه با ويژگى «نظام‏مندبودن‏» در برابر مفهوم فرد، قرار مى‏گيرد. بنابراين، جامعه را نمى‏توان جمع عددى افراد و تنها يك تجمع صرف از انسان‏ها دانست; آن‏گونه كه برخى واژه «جامعه‏» را در استعمال متداول خود مخصوص تجمع افراد انسانى در يك‏جا دانسته و چنين گفته‏اند: «مهم‏ترين پيوند و مبناى اين گروه و معناى اساسى اين ارتباطات، جمع‏بودن آنها در يك‏جاست‏» (10) برخى نيز گفته‏اند: «جامعه منشا مليت را تجمع - يعنى، از هم‏زيستى با هم‏زيستن - گرفته است ...». (11)
    
    بنابراين، هر جامعه‏اى داراى نظام اجتماعى خاص است كه ساختارهاى اجتماعى را بر محور آن شكل مى‏دهد. شبيه اين كلام را با تفاوت‏هايى پنهان، (12) در كتاب نقد ديندارى و مدرنيسم مى‏خوانيم: «جامعه يك تجمع صرف از انسان‏ها نيست، بلكه دو خصوصيت مهم جامعه را همراهى مى‏كند: اول، جامعه داراى يك ساختار (نظم) اجتماعى است (
Social Order) دوم، نظم اجتماعى جامعه مى‏تواند منشا صدور فعل اجتماعى (دسته جمعى) باشد. (13) با اين همه، آنچه روابط انسان را با انسان‏ها از ساير روابط بشرى با موجودات ديگر متمايز مى‏سازد، شاخصه «حب‏» و فرآيند «تولى انسانى‏» است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم ان الله عليم خبير.» (14)
    
    بدين ترتيب، تمايلات و گرايش‏هاى انسانى زمينه تعامل اجتماعى را به وجود مى‏آورد و اين خود منشا صدور فعل اجتماعى است. از اين رهيافت‏به «نظام ولايت اجتماعى‏» تعبير مى‏شود. پس ترديدى نيست كه نظم اجتماعى جامعه، منشا صدور فعل اجتماعى نيز خواهد بود; يعنى، مفهوم نظام با مفهوم ولايت اجتماعى هم‏سو مى‏گردد و آشكار است كه قيد «الهى‏» صبغه دينى و رويكرد ارزشى تعلقات جامعه اسلامى را نشان مى‏دهد. البته بحث از «حب‏» در دين و نقش «تولى انسانى‏» در جامعه، موضوعى دامنه‏دار است، ولى اجمالا مى‏توان گفت: بر اساس آيات الهى، «محبت‏»، يكى از شاخص‏هاى مهم تمايز انسانى به‏شمار مى‏آيد. محبت در اوج تعالى خود تنها به ذات احديت تعلق مى‏گيرد; زيرا انسان حقيقتى ماوراى تعلق و كشش به خدا ندارد: «انا لله وانا اليه راجعون‏» (15) از همين روست كه مى‏فرمايد: «الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» (16) پس محبت، مبدا اتصال و حركت تكاملى انسان به سوى خداست. همچنين محبت مايه تشكيل نظام اجتماعى هست: «ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم مودة ورحمة‏»; (17) بر اين اساس، ملاك تجمع خانوادگى و حتى تجمع بزرگ انسانى ( جامعه)، بر محور محبت و مودت است. (18)
    
    در حديثى زيبا از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره جامعه مؤمنان، همين كليت‏با قيد آثار ايمان مطرح شده است: «مثل المؤمنين في توادهم و تراحمهم و تعاطفهم كمثل جسد واحد.» (19)
    
    در نهج البلاغه مى‏خوانيم: «ايها الناس، انما يجمع الناس الرضا والسخط وانما عقد ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لماعموه بالرضا. فقال سبحانه: فعقدوها فاصبحوا نادمين ...» اى مردم، محور اجتماع آدميان خشنودى و خشم است. آرى، تنها يك نفر بود كه ناقه ثمود را پى كرد، اما چون تمامى قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همه ايشان راسزاوار عذاب ساخت. و اين سخن خداى سبحان است كه «پس آن ناقه را پى كردند و همگى پشيمان شدند.» (20)
    
    نكته‏اى كه بايد درباره تعريف جامعه اسلامى افزود اين‏كه در اين ديدگاه، بين «جامعه دينى‏» و «جامعه اسلامى‏» تفاوت است. در واقع، جامعه دينى، جامعه آرمانى دين است كه تعريف آن نيز ناظر به بيان ويژگى‏ها و مطلوبيت‏هاى نهايى دين خواهد بود، (21) در حالى كه جامعه اسلامى، تحقق آموزه‏هاى جامعه آرمانى در وضعيت موجود جوامع مسلمان است كه به سبب اعتقاد امت‏يا سازگارى نسبى نظام‏هاى اجتماعى با اهداف دينى، عنوان «اسلامى‏» به خود گرفته است. اين‏كه در فرهنگ لغات «جماعة‏» را به «گروه مردم‏» معنا مى‏كنند نيز شاهدى بر اين مدعاست. (22)
    
    بعضى نيز مفهوم «جامعه اسلامى‏» را با واژه «امت‏» در فرهنگ سياسى اسلام يكسان قلمداد كرده و گفته‏اند: «امت (جامعه اسلامى) عبارت از جامعه منظم و هماهنگى است كه افراد آن داراى هدف و مقصد مشترك باشند ... بنابراين، در امت هيچ مرز و مبنايى به جز عقيده و ايمان، كه اساس هدف و راه مشترك افراد آن جامعه است، وجود ندارد.» (23) اما با قت‏بيش‏تر بايد اين دو واژه را از يكديگر تفكيك كرد. (24)
    
    
    ج - امت واحد اسلامى
    مفهوم «امت واحده اسلامى‏» نيز با توضيحاتى كه گذشت، روشن مى‏شود. در واقع، مى‏توان امت واحده اسلامى را مجموعه متشكل از جوامع اسلامى در سطح جهانى دانست كه داراى ويژگى عينيت‏يابى وحدت امم مسلمان است. در اين صورت، امت واحده، جريان و تحقق نظام‏مند وحدت امت اسلامى در جوامع جهانى خواهد بود. امت واحده اسلامى، تسرى همان هويت‏حقيقى جامعه اسلامى در شعاع گسترده و جهان شمول است; يعنى، تحقق و وجود نظام ولايت اجتماعى الهى در سطح جهانى با حفظ ويژگى‏ها و ساز و كارهاى خاص خودش: «ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاعبدون.» (انبياء: 92) (25)
    
    همان‏گونه كه گفته شد و اين كريمه نيز به خوبى نشان مى‏دهد، تعبير «امة واحده‏» حكايت از آن دارد كه جامعه اسلامى (و جوامع) در مسير تحقق وحدت، بايد به جايى برسد كه يك امت واحد اسلامى تشكيل دهد. (26) و اصولا اين آرمان بلند در متن هدف خلقت انسان نهادينه شده است: «ولو شاء ربك لجعل الناس امة واحدة ولا يزالون مختلفين الا من رحم ربك ولذلك خلقهم‏» (27)
    
    توضيح اين‏كه «ذلك (در اين آيه) اشاره دارد به امت واحدبودن; يعنى، اين آرمان كه همه مردم پيرو ملت واحد مى‏باشند و خداوند مردم را براى اين آرمان والا آفريده است. (28)
    
    حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمود: «اسلام آمده است تا تمام ملل دنيا را، از عرب و عجم و ترك و فارس، با هم متحد كند و يك امت‏بزرگ به نام امت اسلام در دنيا برقرار كند.»(29)
    
    اين بعد آرمان‏خواهى (امت واحدبودن) در كلام شيواى مثنوى نيز تحت عنوان «نفس واحدبودن مؤمنان‏» مطرح مى‏شود كه خود، گوياى جامعه آرمانى دينى است:
    
    «مؤمنان معدود ليك ايمان يكى جسمشان معدود ليكن جان يكى چون نماند خانه‏ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده چون از ايشان مجتمع بينى دو يار هم يكى باشند و هم ششصد هزار تفرقه در روح حيوانى بود نفس واحد روح انسانى بود» (30)
    
    نكته ديگرى كه قابل ذكر است اين‏كه واژه «امت‏» در لغت، به «ملت‏» و «گروه وابسته‏» معنا شده (با جمع امم) و در اصطلاح متكلمان، به پيروان پيامبران صلى الله عليه و آله مانند امت محمدى و امت مسيح اطلاق مى‏گردد. (31) در قرآن نيز به معانى گروه و جماعت (قصص: 23)، روش و طريقت و گروه هم‏كيش و متحد (بقره: 213)، مقتدا و پيشوا و اسوه (بقره: 143) و اجل و مدت (هود: 8) آمده است.
    
    در روايتى، ابوبصير از امام صادق عليه السلام درباره آيه «ان هذه امتكم امة واحدة‏» سؤال مى‏كند: من امته؟ آن حضرت پاسخ مى‏فرمايد: «امت وى مؤمنان هستند كه آنچه از سوى پروردگار خويش آورده، به جان مى‏پذيرند و همراه دو امانت گران‏مايه او (ثقلين) كه به دستور خدا بايد همراه آن‏ها پيش بروند، ره مى‏پويند.» (32)
    
    
    د - وحدت اسلامى
    وحدت اسلامى نيز به كارگيرى ابزار تحقق امت واحد به عنوان يك آرمان نهايى، در سطح جوامع اسلامى و جهان اسلام خواهد بود: «واعتصموا بالله هو موليكم فنعم المولى ونعم النصير» (حج: 78) (23)
    
    بنابراين، بار مفهومى وحدت اسلامى، در روش و ابزارمندى آن است و از اين جهت، شامل تمامى تصميمات، سياست‏گذارى‏ها و تدابيرى مى‏شود كه پيامد آن‏ها سبب تحقق وحدت امت اسلامى و در راستاى تبديل جوامع اسلامى به امت واحد الهى است. از اين‏رو، خداوند مى‏فرمايد: «واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا» (34)
    
    به بيان استاد شيخ محمد غزالى، دين امر به زدودن شقاق و نزاع مى‏كند و به وحدت و همبستگى دعوت مى‏نمايد، چه اين‏كه خداوند مى‏فرمايد: «واعتصموا بحبل الله ...» و نيز مى‏فرمايد: «ولا تنازعوا فتغسلوا...» (35)
    
    اكنون با مرورى بر واژه‏هاو مفاهيم مزبور، نكاتى آشكار مى‏شود:
    
    اولا، تفكيك مفهومى اين عناوين، بررسى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله را در ايجاد وحدت امت، دقيق‏تر و روشن‏تر خواهد ساخت. تحليل يك موضوع عام، به موضوعات و مسائل خرد بهترين راه براى نظام‏بخشيدن به پرسش‏هاى مطرح شده در مساله مورد بررسى و پاسخ بدان‏هاست.
    
    ثانيا، با دقت در مفاهيم مزبور، در مى‏يابيم كه هر يك از اين مفاهيم تداعى‏كننده يك مفهوم بنيادين و جوهرى هستند. در حقيقت، اين سه واژه داراى سه نهادگاه اصلى‏اند كه با تهى‏شدن از آن هسته اصلى، تعاريف، نه تنها از درون متلاشى مى‏شوند، بلكه از بيرون نيز انسجام منطقى‏شان گسسته خواهد شد.
    
    در تعريف «جامعه اسلامى‏»، به وضعيت موجود و شرايط اجتماعى خاص زمانى و مكانى نظر بود. «امت واحده‏» بر وضعيت مطلوب، آرمان‏خواهى و مطلوبيت‏طلبى تاكيد داشت و بالاخره، «وحدت اسلامى‏» نوعى ابزار و عامل تغيير وضعيت موجود به سمت وضعيت مطلوب تلقى گرديد; يعنى، محور قرارگرفتن ابزارمندى و به كاربستن راه حل‏ها و چاره‏جويى‏ها.

 

سيدحسين حسينى

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
وحدت 

    آمديم؛ همه آمديم؛ از مكه به شهر پيامبر، كه تا آن روز، يثربش مى‏گفتند و از آن روز كه به قدوم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله متبرك شد، در يك اتفاق ناگفته، آن را «مدينه» ناميدند.
    
    آن روز كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله آمدند، ولوله‏اى بود در شهر. مردم، سرودخوانان و شادى‏كنان، به استقبال آمده بودند. ما، مهاجران شهر مكه هم كه زودتر از پيامبر آمده بوديم، همپاى آنان بوديم؛ در شادى‏ها و سرود خواندن‏ها. شتر پيامبر كه از دور پيدا شد، بزرگان قبايل دويدند و افسار شتر را گرفتند و اصرار، پشت اصرار كه بايد در قبيله ما فرود بيايى و در منزل ما، منزل كنى. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله لبخندى زد و گفت: «راه شترم را رها كنيد كه خودش دستور دارد» و شتر جايى نايستاد و همچنان آمد تا به محله «بنى نجار» رسيد. در ميان شهر و در قطعه زمينى كه خالى بود، ناگهان زانوهايش را خماند و خوابيد. آن جا نزديك خانه «ابوايوب» بود. ابوايوب بى‏معطلى دويد و بار و بنه حضرت را به كول گرفت و به خانه رفت.
    
    دوباره صداى مردم درآمد: «اى رسول خدا! خانه و قبيله ما را منور كن». پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله اين بار گفت: «مرد، با بار و بنه خويش است».
    
    شهر پيامبر همه چيز داشت؛ جز مسجد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله روز بعد همان زمين جلوى خانه ابوايوب را خريد و فرمان داد تا مسجد بسازيم. همه مشغول كار شديم و من هم. خود رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله هم آمدند و مثل يكى از ما كار مى‏كردند. من دلم نمى‏خواست رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله در آن گرما خشت و سنگ به دوش بگيرد. دلم مى‏خواست به جاى حبيبم هم كار مى‏كردم. سنگ‏هاى بزرگ را مى‏آورديم تا پايه‏هاى مسجد را بسازيم. همه مسلمانان، يك سنگ حمل مى‏كردند؛ ولى من هر بار كه مى‏آمدم و مى‏رفتم، دو سنگ مى‏آوردم؛ يكى براى خودم و يكى به نيت حبيبم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله. دوستان مسلمانم نيز گاهى سر به سرم مى‏گذاشتند و يك سنگ ديگر هم روى سنگ‏ها مى‏گذاشتند. يك بار سينه به سينه حبيبم به هم رسيديم؛ من از شوخى دوستانم شكايت كردم و گفتم: «اينها مرا مى‏كشند»! حبيبم با مهربانى گرد و خاك را از موهايم پاك كرد و گفت: «نه عمار! تو را گروهى ستمكار مى‏كشد. تو آنها را به بهشت مى‏خوانى و آنها تو را به دوزخ» و آن گاه دوباره نگاهم كرد و گفت: «افسوس... و آخرين توشه تو از دنيا، جرعه‏اى شير است». من ديگر چيزى نگفتم؛ اما همه مسلمانان، آن روز، اين سخن پيامبر را شنيدند و يادشان ماند.
    
    آه... امروز ديگر، خيلى سال از آن روز گذشته، ديگر پيرمرد شده‏ام. نود سال از خدا عمر گرفته‏ام و چشمانم سياهى مى‏رود؛ به خود مى‏آيم. ديگر رمقى برايم نمانده است. سر اسب را به سختى برمى‏گردانم. جنگ، روزهاست كه ادامه دارد. هر روز جنگيده‏ايم؛ حمله، پشت حمله و حالا... با ضربه‏اى كه «ابوعاديه» به پهلويم زده، خون از پهلويم بيرون مى‏زند و روى زين اسب چكه مى‏كند. مى‏آيم تا به صف رزمندگان خودمان برسم. ديگر توان نشستن روى اسب را ندارم. از درد به خود مى‏پيچم. رزمندگان از اسب پياده‏ام مى‏كنند؛ روى زمين زانو مى‏زنم و مى‏گويم: «آب، آب...».
    
    غلامم «رشد» مى‏دود. مشك كوچكى را از زين اسبش باز مى‏كند و كاسه‏اى كوچك هم در مى‏آورد. سر مشك را مى‏گشايد؛ كاسه را پر مى‏كند و به دستم مى‏دهد. به كاسه نگاه مى‏كنم. شگفتا! آب نيست؛ شير است. مى‏گويم: «صدق رسول الله؛ حبيبم، پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله چه راست گفت»! رزمندگان با شگفتى مى‏گويند؛ «ابو يقظان! چه شده است»؟ مى‏گويم: «حبيبم گفته است آخرين توشه تو از دنيا، جرعه‏اى شير است...».
    
    دوباره به ظرف نگاه مى‏كنم؛ شير موج بر مى‏دارد. جوانى را مى‏بينم كه مى‏آيد و دست روى شانه‏ام مى‏گذارد. تازه جنگ صفين شروع شده است. جوان مى‏گويد: «اى ابويقظان! مرا على عليه‏السلام فرستاده است. من در شك و ترديدم و نمى‏توانم با اينها بجنگم؛ آخر سپاهيان معاويه هم مثل ما مسلمانند؛ نماز مى‏خوانند؛ صداى قرآن خواندنشان تا اين طرف جبهه مى‏آيد؛ نمى‏دانم چه كنم! على عليه‏السلام گفته است كه پيش تو بيايم». به او مى‏گويم: «آن پرچم سياه را مى‏بينى كه آن جا در قلب لشگر شام، روى خيمه معاويه در اهتزاز است»؟ مى‏گويد: «آرى». مى‏گويم: «ما با اين پرچم، سه بار در زمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله جنگيده‏ايم و اينك اين همان پرچم است كه دوباره به اهتزاز در آمده است. اينها به ظاهر مسلمانند. معاويه و پدرش وقتى در مقابل قدرت اسلام، قافيه را باختند، مسلمان شدند؛ اما هميشه در كمين بودند تا زهر خود را بريزند و امروز همان روز است. اين گروه ستم‏كار براى رسيدن به دنياى آلوده‏شان برابر جانشين پيامبر، صف‏آرايى كرده‏اند. امروز شيطان سر از كمين‏گاه خود بيرون آورده است؛ برو و خاطرجمع باش كه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام پيشواى بر حق است».
    
    كاسه شير در دستم مى‏لرزد. از فكر بيرون مى‏آيم. «رشد» مى‏گويد: چرا نمى‏نوشى؟ بعد كمكم مى‏كند؛ كاسه را به دهان مى‏گذارم و شير را مى‏نوشم. اين وعده حبيبم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله است؛ روى زمين مى‏افتم و بار ديگر حبيبم را مى‏بينم. اين بار او به طرف من مى‏آيد؛ آغوش باز مى‏كنم و به سويش مى‏روم...!

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
آغاز تا پایان تدوین و نگارش: محمد درودیان 
كتاب حاضر سیری است از تهاجم عراق به سرزمین ایران اسلامی تا پایان جنگ كه در آن وقایع سیاسی_نظامی این دوران بررسی شده است.

مركز مطالعات و تحقیقات جنگ به منظور توضیح و بررسی رخدادهای سیاسی و نظامی جنگ، مجموعه ای از كتب با عنوان "سیری در جنگ ایران و عراق" منتشر كرده است كه در این مجموعه، جنگ تحمیلی به پنج دوره زمانی تقسیم شده و هر دوره در یك جلد گنجانده شده است كه عناوین آن به ترتیب سیر زمانی چنین است:

1- خونین شهر تا خرمشهر (از آغاز تهاجم سراسری عراق تا فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس)

2- خرمشهر تا فاو (پس از عملیات بیت المقدس تا فتح فاو در عملیات والفجر 8)

3- فاو تا شلمچه (پس از عملیات والفجر 8 تا فروریختن دیوارهای دفاعی عراق در شرق بصره در عملیات كربلای 5)

4- شلمچه تا حلبچه (پس از عملیات كربلای 5 تا انتقال نبرد از زمین به دریا و از جنوب به شمالغرب و تصرف حلبچه در عملبیات والفجر 10)‌

5- حلبچه تا مرصاد (پس از عملیات والفجر 10 و پذیرش قطعنامه و آخرین عملیات در منطقه چارزبر و انهدام منافقین)

به موازات این پنج جلد كتاب، برای بررسی كلی و اجمالی جنگ این كتاب تهیه گردیده است كه به دلیل تشابه كلی در روش بررسی رخداد های جنگ در امتداد مجموعه "سیری در جنگ ایران و عراق" محسوب می شود.

فصل بندی این كتاب به صورت سالانه می باشد و برای هر سال از جنگ 8 ساله یك عنوان مناسب با وضعیت جنگ در آن سال انتخاب شده است و در پایان هر فصل نقشه ای از پیشروی دشمن و مناطق آزاد شده در آن سال درج گردیده است.

در این كتاب با بررسی جنگ از دیدگاه داخلی و خارجی، ‌به بیان مواضع مقامات مسئول می پردازد و نقش سایر كشور ها در جنگ نیز به خوبی بررسی می شود و در پایان فصل ونتیجه گیری از وضعیت جنگ در آن برهه زمانی با طرح یك سوال كلیدی به فصل بعدی وارد می شویم و در فصل بعد خواننده كتاب پاسخ آن سوال را یافت خواهد كرد.

نگاه دقیق به سیر انقلاب اسلامی و شرایط دشوار زمان جنگ تحمیلی ما را در جهت شناخت صحیح از این انقلاب یاری می كند. به همین سبب مطالعه تحلیلی جنگ علاوه بر مطالعه آثار وحالات روحانی حاكم بر جبهه ها به ما شناخت كاملی از این حماسه خواهد داد.

در انتهای كتاب فهرست راهنمای موضوعی گنجانده شده است كه راهنمای مناسبی برای خواننده می تواند باشد.

در قسمت جلد داخلی این كتاب قسمتی از متن تاریخی امام اشاره شده است كه خود سندی از عزت ما حتی در پذیرش صلح می باشد.

 
 

هر روز ما در جنگ بركتی داشته ایم كه در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم.
ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده ایم.
ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده ایم.
ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهانخواران كنار زده ایم.
‌ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته ایم.
ما در جنگ به این نتیجه رسیده ایم كه باید روی پای خودمان بایستیم.
ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستیم.
ما در جنگ به مردم جهان خصوصا به مردم منطقه نشان دادیم علیه تمامی ابر قدرت ها سالیان سال می توان مبارزه كرد.
جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت.
جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدنی نیست.
جنگ ما جنگ فقر و غنا بود.
جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد.
ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم.
راستی مگر فراموش كرده ایم كه ما برای ادای تكلیف جنگیده ایم و نتیجه فرع آن بوده است؟!

امام خمینی (ره)
3/12/1367     

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
رهنمودهاي مقام معظم رهبري 

اهميت فرهنگ

بسياري از مشكلاتي كه به نظرمان مي رسد در صحنه هاي مختلف اجتماعي و اقتصادي و يا حتٌي سياسي داريم ، اگر كاوش كنيم به مشكلات فرهنگي بر مي گردد. با اين كه نظام جمهوري اسلامي، از آغاز بر يك مبناي فرهنگي بنيان شد و رهبر و پديد آورنده اين نظام، يك عنصر بيش از همه چيز فرهنگي بود و مسؤولان اين نظام هم در طول اين مدت، تقريباً هميشه همين طور بوده اند، در عين حال بايد اعتراف كنيم كه در زمينه هاي فرهنگي، آن كار مطلوب و مورد انتظار را خيلي انجام نداده ايم. مسايل فرهنگي از مسايل اقتصادي اهميتش به مراتب بيشتر است چون مسايل فرهنگي در مسايل اقتصادي تأثير قطعي دارد. فرهنگ در كيفيت و رشد و شكوفايي و همه چيز تأثير دارد. آن چه كه فعلاً در مقوله‏ي فرهنگ مورد نظر من است اخلاق است چه اخلاق فردي و چه اخلاق جمعي، اخلاق اجتماعي و اخلاق زندگي. اگر ما دنبال استقلال هستيم، بايد به فرهنگ مراجعه كنيم و روي فرهنگ كار كنيم. اگر دنبال خودكفايي و رفاه عمومي مردم هستيم، اگر به دنبال تدين مردم و يك تمدن بزرگ اسلامي هستيم - كه بايد باشيم و البته هستيم - بايد بر روي مسأله  فرهنگ تأمل و تلاش و توجه و سرمايه گذاري ويژه‏ يي بكنيم. مراد از اين فرهنگ، فرهنگ مدروس و مكتوب مدرسي نيست. مراد ما فرهنگ به معناي عام آن است.

فرهنگ صحيح آن فرهنگي است كه با مباني اسلامي و منطق و عقل و خرد، همسان و همگام باشد، آن جامعه به سمت رشد اقتصادي و رفاه و آزادي و اين چيزها هم حركت خواهد كرد؛ يعني اين فرهنگ خوب، زمينه خواهد شد كه جامعه، ثروتمند هم بشود، عالم هم بشود، از لحاظ سياسي هم قدرت پيدا كند، از لحاظ آزادي و آزادمنشي هم به آرزوها و اهداف خودش برسد.

به نظر من تأثير فرهنگ ، هم به عنوان يك عامل اصلي و تعيين كننده در رفتارهاي فردي و اجتماعي كشور و امتمان هم به عنوان يك حامل براي تأثيرات و اثرگذاريهاي سياسي _ گرايشهاي سياسي معقول عنه قرار گرفته. هركجا كه من تعبير فرهنگ را به كار مي برم ، مرادم آن معناي عام فرهنگ است ، يعني آن ذهنيتهاي حاكم بر وجود انسان كه رفتارهاي او را به سمتي هدايت مي كند - تسريع يا كند مي كند. ما بايد به اسلام تمسك بكنيم . اسلام آن چيزي است كه وسيله پيشرفت و تكامل و تعالي اين ملت و اين كشور است و جايش هم همين جاي فرهنگ است. اساس و ريشه فرهنگ عبارت است از عقيده و برداشت و تلقي هر انساني از واقعيات و حقايق عالم ، و نيز خلقيات اجتماعي و ملٌي. بنده چند نمونه از خلقيات اجتماعي و ملٌي را كه براي يك ملٌت تعيين كننده است در اينجا عرض مي كنم : عزم و اراده و غرور ملي ، احساس توانايي ، احساس قدرتِ بر اقدام و عمل سازندگي ، انضباط ، نشاط همكاري و مشاركت. در كار فرهنگي نبايد مسأله پول و بودجه، يك مشكل عمده به حساب آيد. به اين معنا كه مشكلات و نقايص فرهنگي را در رديف نيازهاي بودجه يي و در آخرهاي ليست قرار ندهيم؛ بلكه در اول هاي ليست - اگر نگوييم در رديف اول ـ قرار بدهيم. اگر درست فكر بكنيم، اين به صرفه اقتصادي مملكت هم است. يعني از اين كه بودجه و امكانات بيشتر را به كارهاي فرهنگي ـ بخصوص فرهنگ آموزشي ـ متوجه كنيم، كشور زيان نخواهد كرد؛ زيرا كه خود اين، براي آينده كشور توليد امكانات مي كند. اگر ما امروز بودجه ارزي و يا ريالي را به كار فرهنگي متوجه مي كنيم، بايد توجه نماييم كه اگرچه ممكن است در كوتاه مدت، اين بودجه به درد كارهاي اقتصادي و گردش امور اقتصادي كشور ما نخورد، اما در اندكي بعد از كوتاه مدت ـ نه اين كه در بلندمدت زياد ـ عايدي اش فوراً به خود ما برمي گردد؛ مثل همين مسأله انتشارات و كاغذ، كه ما بايد بتوانيم كتاب و نشريه علمي و امثال اينها را در اختيار داشته باشيم. بايد كاغذ را در اختيار دستگاه هاي فرهنگي گذاشت تا بتوانند اين كار مهم را انجام بدهند. اين، يك مسأله است كه در نگرش به عرصه فرهنگي كشور، ما بايد به تربيت نيروي انساني توجه كنيم. وابستگي را نبايد با فراگيري علم كه هر جا باشد انسان بايد آن را بيابد، اشتباه كرد. علم گاهي در نزد دشمن ماست در عين حال ما مي رويم پيش او زانو مي زنيم و علم را فرا مي گيريم، اين اشكالي ندارد و ارزش علم فراتر از اين است كه انسان به خاطر دشمني، از آن صرف نظر كند. ولي بحث ما در يك طرفه تحت تأثير دشمن قرار گرفتن است، آن هم در مسائلي غير از علم يعني در سياست، فرهنگ و چيزهايي از اين قبيل، آن چه كه آنها براي ما درست كردند، دومي است آن چه كه براي به اصطلاح دنياي سوم خواستند و برنامه ريزي كردند، وابستگي فرهنگي و سياسي است. آنها اتفاقاً كاري كردند كه تبادل علم و تكنولوژي انجام نگيرد. انقلاب فرهنگي به معناي برگرداندن محيط دانشگاه از جهت گيري غير اسلامي به جهت گيري اسلامي است. در همه جا يك آرايش فرهنگي بسيار خطرناكي عليه انقلاب وجود دارد . دشمن در مقابل وضع كنوني ما آن ژست و آرايش نظامي را كه پنجاه سال پيش مي گرفت ، امروز نمي گيرد لذا ما بايد آرايش جديد دشمن را بشناسيم و اگر نشناخته ايم و خوابيديم قطعاٌ از بين خواهيم رفت. تضمين كننده فعليت‏هاي آينده، عامل فرهنگي است يعني تضمين كننده‏ حفظ فعليت‏هاي موجود هم عامل فرهنگي است. من خيال مي كنم همه ي آن چيزهايي كه آينده را به وجود مي‏ آورد و تضمين مي‏كند عامل فرهنگي است والا پول و منابع زيرزميني و حتي صنعت و تمدن بالفعل كاري نمي كند. زيرا تمدن بالفعل اگر پشتيبان‏هاي فرهنگي و تضمين ‏كننده‏هاي فرهنگي دنبالش نباشد از بين مي‏رود. سقوط و زوال تمدن‏ها چگونه است؟ ضعف عامل فرهنگي است. تأثير فرهنگ و نقش و سهم فرهنگ به اعتقاد من اين است. بايد ايمان و حركت اسلامي و انقلابي و روح انقلاب مثل روحي در همه تصميات فرهنگي مورد توجه قرار بگيرد. اشكال ضايعات فرهنگي اين است كه زود فهميده نمي شوند. يعني مثل تورم نيست كه بشود هر روز اندازه گرفت. مسايل فرهنگي در بلندمدت اثر مي كند؛ دير فهميده مي‏شود. به همين نسبت صعب العلاج هم است. يعني ما مي خواهيم محتواي اين تكنيك اين قالب و اين هنر را كه از ديگران گرفته ايم - مثل خيلي چيزهاي ديگر - اسلامي كنيم. ما مي خواهيم از قالب اين ، هرچه را كه با اسلام منافات دارد حذف كنيم.

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
جماران آن درياي بي كران 

 

هر بار كه به جماران آن درياي بي كران مي رسم آن جا كه امتداد نگاه به انتها

 مي رسد آنجا كه در ديوارش بوي آفتاب را مي دهد عاشقي كه افقهاي دور دست با آسمان درآميخته هيچيك از ساحل نشينان اين درياي ژرف نتوانستند تصور درستي از حدود عظمتش داشته باشند تنها وقتي به قدر كافي از زمين فاصله مي گيرند از فراز آسمانها ميتوانيم اقليم روح بلندش را تا حدودي درك كنيم.

 

اي زاده زهرا تو سيراب قرب الهي بودي و ما تشنه توييم اي امام عاشق من تو را مي خواهم و در پي تو هر مشقتي را با جان و دل مي پذيرم من به دنبال تو مي گردم مرا رها مكن و مرا با خود ببر.اي ستاره اي كه درياي وجودمان از تو نور گرفته.

 

اي خداي عشق كاش مي توانستم مانند همگان تو را براي حاجات حقير بخوانم اما نيك مي دانم كه نزد كريمان جز از بزرگي و عظمت نبايد سخن گفت هرچند كه مناجات حقير را ناگفته ادا خواهي كرد.

 

اي خداي عشق نگو كه ديگر ديدگانمان به جمال نوراني تو روشن نخواهد شد و ما در رنج بي پايان فراغت چون شمع خواهيم سوخت.اگر به عقل است كه بي تو راه خود گيريم و در افقهاي مه آلود ابهام و ظلمات ترديد خود را گم كنيم و اگر بر عشق سرشته است دو دست خود را تا ابد براي تضرع به درگاه ابديت حلقه خواهيم زد و هيچ نخواهيم گفت و هيچ نخواهيم شنيد!!! تو بگو اي امام عشق تو نيك ميداني چه رنجي دارد زندگي بدون آفتابي چون تو.

 

.

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
نجواي عاشقانه با پدر امت 

 

شراب مي چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم

رسيد طعم جنون اينک به چشم خفته بيدارم

امان نمي دهدم عصيان که تا برايم ازين دوزخ  

شراب توبه نمي نوشد، دهان خشک گنه کارم

نمک گرفت نگاهم را در اين کوير غبارآلود

غريب مي وزد اکنون عشق به روح خسته بيمارم

جهان همايش توفان هاست هجوم ناله من درياب

اسير دست پريشاني است دل به شعله سزاوارم

ببين که وضع پشيماني است، نقاب شيون من گم شد

دچار بازي آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم

در اين طواف جنون آميز به گرد حلقه چشمانت 

به سر نيامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم

ميان غيب و شهادت ماند دلي که قسمت ويراني است

بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم

نشان صبح قيامت بود شبي که آينه گم کردم

بيا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه ديدارم

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
ندبه‏هاى دلتنگى 

ندبه‏هاى دلتنگى

 

 

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمى‏كشم؛ ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم.

حكايت‏ حضور، براى من ‏يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم. كاشكى كلمات من  بى ‏صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!

مى‏گويند: چشم هايى هست كه تو را مى‏بينند؛ دل هايى هست كه تو را مى‏پرستند؛ پاهايى هست كه با ياد تو دست افشان‏اند؛ دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مى‏فشارند.

مى‏گويند: تو از همه پدرها مهربان ‏ترى، مى‏گويند هر اشكى از چشم يتيمى جدا مى‏شود بر دامان مهر تو مى‏ريزد.

مى‏گويند ... مى‏گويند تو نيز گريانى!

اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمى‏دانم.

مرا ببخش كه در پرده خيالم، رشته كلمات، سر رشته خود را از كف داده‏اند و نه از اين رشته سر مى‏تابند و نه سر رشته را مى‏يابند.

عمرى است كه اشك هايم را در كوره حسرت ها انباشته‏ام و انتظار جمعه‏اى را مى‏كشم كه جويبار ظهورت از پشت‏ كوه‏هاى غيبت‏ سرازير شود، تا آن كوره و آن حسرت ها را به آن دريا بريزم و سبكبار تن خسته‏ام را در زلال آن بشويم.

اى همه آروزهايم!

من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مى‏كنى؟

با چشم هايم كه يك دريا گريسته است چه مى‏كنى؟

با سينه‏ام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟

از ندبه‏هاى من كه در هر صبح غيبت، از آسمان دل تنگي هايم فرود آمده‏اند، چگونه خواهى گذشت؟

مى‏دانم كه تو نيز با گريه عقد برادرى بسته‏اى و حرمت آن را نيكو پاس مى‏دارى.

مى‏دانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگرى دوست مى‏دارى. مى‏دانم كه تو جمعه‏ها را خوب مى‏شناسى و هر عصر آدينه خود در گوشه‏اى اشك مى‏ريزى.

اى همه دردهايم! از تو درمان نمى‏خواهم كه درد، تنها سرمايه من در اين آشفته‏ بازار دنياست.

تنها اجابتى كه انتظار آن را مى‏كشم جماعت ناله‏هاست؛ تنها آرزويى كه منت‏ پذير آنم، خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى‏» است.

گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مِهر

آن مِهر بر كه افكنم، آن دل كجا برم؟

 

 

 

 

 

Zigoorat03@yahoo.com

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت
يك كتاب در يك مقاله 

                

عنوان :       يك كتاب در يك مقاله

 

                

منبع :     پايگاه تبيان

Javad Akbari

 


 

 

    اشاره:
    كتاب سيرى در سيره نبوى, مجموعه اى از نوشته ها و گفته هاى استاد شهيد مرتضى مطهرى است كه از دو مقاله, تحت عنوان هاى ((دعوت هاى سه بعدى)) و ((موج اسلامى)) و هشت سخنرانى در مسجد جامع بازار تهران, تحت عنوان ((سيره نبوى)) و يك سخنرانى در حسينيه ارشاد و ترجمه صد سخن از رسول اكرم(ص), تشكيل يافته و انتشارات صدرا, سال 1380 ش . چاپ بيست و سوم آن را در 305 صفحه منتشر كرده است.
    نظر به اهميت و ارزش بالاى اين اثر, اقدام به تلخيص آن شد. مطالب براساس نظم و ترتيب كتاب آمده است.
    
    سيرى در سيره نبوى
    1. دعوت هاى سه بعدى كه هم سطح بسيار وسيعى را اشغال كرده و هم قرن هاى متمادى در كمال اقتدار, حكومت كرده و هم تا اعماق روح بشر ريشه دوانيده; مخصوص سلسله پيامبران الهى است. به اين جهت, پيامبران آسمانى, مستقيم يا غير مستقيم آفريننده اصلى تاريخ هستند.
    2. خداى حكيم, جهان را مسخر انسان و انسان را مسخر نيروى ايمان و پيامبران را سلسله جنبان اين نيرو قرار داده است.
    3. برنارد شاو چرا مى گويد: ((چنين پيش بينى مى كنم و از هم اكنون آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمد(ص) مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود و به عقيده من, اگر مردى چون او صاحب اختيار دنياى جديد شود, طورى در حل مشكلات دنيا توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادت و آرزوى بشر تإمين خواهد شد.))؟
    زيرا او احساس مى كند كه علاوه بر لزوم تفسيرى روحانى از جهان و لزوم آزادى روحانى افراد; اصولى اساسى داراى تإثير جهانى لازم است تا تكامل اجتماع بشرى را بر مبناى روحانى توجيه كند و به قول اقبال لاهورى: ((مبتنى بر وحيى باشد كه از درونى ترين ژرفناى زندگى بيان شود و به ظاهرى بودن صورت آن, رنگ باطنى دهد.))
    4. زنده ترين امواج اجتماعى, امواج و جنبش هاى دينى است. پيوند اين امواج و اين نهضت ها با جوهر حيات و فطرت زندگى, از هر چيز ديگر اصيل تر است. در تاريخ اسلام, آن روز كه حضرت محمد(ص) از كوه حرا پايين آمد و فرياد برآورد كه: ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا))! اين موج شروع شد و برخلاف هزاران موج پردبدبه, در پس ديوارهاى مكه و مدينه محبوس نماند و در كمتر از نيم قرن سراسر جهان متمدن آن روز را فرا گرفت و در طول چهارده قرن گذشته, روز به روز بر وسعت و قدرت آن افزوده شد.
    5. يكى از منابع شناخت از نظر اسلام, سيره معصومين(عليهم السلام) است. اهل بيت(عليهم السلام) با آن كه از نظر كمالات روحى از فرشته و جبرئيل امين هم بالاترند اما با اين حال, تمام مشخصات بشرى را دارند و به اين جهت مى توانند پيشوا و اسوه باشند.
    6 . سيره نبوى عبارت است از روش و سبك خاصى كه رسول اكرم(ص) در اعمال و رفتار خود براى رسيدن به اهداف و مقاصدش به كار مى گرفت. مثلا مى دانيم كه رسول الله(ص) مردم را به اسلام دعوت مى كرد; سيره تبليغى پيامبر(ص) عبارت از بيان روش ايشان در دعوت است.
    7. آيا انسان مى تواند سيره يا منطق عملى ثابت داشته باشد؟ برخى مانند ماركسيست ها مى گويند: نه, زيرا فكر و رفتار انسان تابع موقعيت اقتصادى اوست و بنابراين هيچ كس نمى تواند در كاخ و كوخ يكسان بيانديشد.
    على الوردى ـ نويسنده عراقى ـ مى گويد كه: ((زندگى على(ع) نظريه ماركس را نقض كرد)), بايد افزود كه قبل از على(ع), زندگى رسول اكرم(ص) نظريه ماركس را نقض كرد; چون سيره پيامبر(ص) در هنگام محاصره اقتصادى در شعب ابى طالب(ع) و در دوران حكومت در مدينه, تفاوتى نكرد. و نيز بعد از معصومين(عليهم السلام) سيره كسانى چون سلمان و ابوذر و... نيز نظريه ماركس را باطل كرد.
    8. در حدود سال دهم هجرت كه شهرت پيامبر(ص) در همه جا پيچيده است, عربى بيابانى به خدمت رسول الله(ص) رسيد. خواست حرفى بزند اما زبانش به لكنت افتاد. رسول اكرم(ص) ناراحت شد. فورا او را بغل كرد و بدنش را فشار داد و فرمود: برادرم! آسان بگير! من شاه نيستم! من پسر همان زنى هستم كه با دست خود از بز شير مى دوشيد. برادرجان! هرچه مى خواهد دل تنگت بگو!
    9. براساس سيره نبوى, برخى از اصول, ملغى هستند. يعنى رسول اكرم(ص) آن را طرد كرده و به هيچ وجه و در هيچ شرايطى از آن استفاده نكرده اند:
    الف ـ يكى از اين اصول; اصل غدر و فريب است كه سياستمداران شيطانى همواره از آن بهره مى گيرند.
    ب ـ يكى ديگر از اصول ملغى در سيره نبوى; اصل تجاوز است. يعنى رسول اكرم(ص) هرگز از حد تجاوز نمى كرد و بر اساس فرمان الهى مى گفت: (وقاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا)(1); اى مسلمانان! با اين كافران كه با شما مى جنگند; بجنگيد اما از حد تجاوز نكنيد.
    به عنوان مثال رسول الله(ص) مى فرمود: در جنگ; آب را بر دشمن نبنديد! كودكان را آزار مرسانيد! و...
    رعايت حد و پرهيز از تجاوز, يكى از اصول سيره نبوى است كه در آيه (يا ايهاالذين آمنوا... و لا يجرمنكم شنئان قوم على إلا تعدلوا, اعدلوا هو اقرب للتقوى)(2) نيز بيان شده است.
    ج ـ يكى ديگر از اصول ملغى در سيره نبوى; اصل انظلام و استرحام است. يعنى پيامبر(ص) هرگز و در هيچ شرايطى ظلم پذير نبود و هميشه ظلم ستيز بود و هيچ گاه در برابر دشمن به التماس نيفتاد و خود را خوار و ذليل نكرد; در برابر جباران و ستمگران نيز با عزت و كرامت برخورد مى كرد.
    10. رسول اكرم(ص) بر اساس آيه (و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم)(3) به اصل قدرت, عمل مى كرد. يعنى چنان جامعه اسلامى را تقويت كرد كه دشمن حتى خيال تجاوز هم به ذهنش خطور نكند. اما اصل اعمال قدرت يعنى اعمال زور, چطور؟ آيا پيامبر(ص) با مردم با نرمش رفتار مى كرد يا با خشونت و اعمال زور؟
    على(ع) مى فرمايد: هردو را پيامبر(ص) عمل مى كرد, اما جاى هركدام را مى شناخت: ((طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه))(4) در يك دست, مرهم داشت و در دست ديگر ميسم (وسيله جراحى و داغ كردن و قطع عضو فاسد).
    11. يكى از اصول سيره نبوى; اصل سادگى در زندگى و دورى از ارعاب است. ((كان رسول الله(ص) خفيف الموونه))
    12. يكى ديگر از اصول سيره نبوى; آن است كه براى رسيدن به اهدافش, از وسايل مشروع استفاده مى كرد و هرگز از ابزارهاى پليد و نامشروع بهره نمى گرفت. مثلا در تاريخ آمده است كه عده اى از قبيله ثقيف به خدمت پيامبر(ص) رسيدند و گفتند: ما مسلمان مى شويم با سه شرط:
    
    1. يك سال ديگر هم اين بتها را پرستش كنيم.
    2. نماز نخوانيم. زيرا خيلى براى ما سنگين است.
    3. اين كه به ما نگو كه بت بزرگمان را به دست خودمان بشكنيم.
    رسول اكرم(ص) فرمود: ((تنها پيشنهاد آخر مانعى ندارد, كس ديگرى را مإمور شكستن آن مى كنم. اما دو شرط اول و دوم, امكان ندارد و مقبول نيست.))
    13. رسول اكرم(ص) از غفلت و جهالت مردم نيز براى تبليغ دين استفاده نمى كرد. وقتى ابراهيم ـ پسر پيامبر(ص) از دنيا رفت; رسول الله(ص) ناراحت شد و اشك ريخت. تصادفا آن روز, خورشيد هم گرفت. مردم پنداشتند كه گرفتن خورشيد به خاطر درگذشت فرزند رسول اكرم(ص) است. اما حضرت محمد(ص) بالاى منبر رفت و فرمود: ((گرفتگى خورشيد به خاطر فرزند من نبود.))
    14. يكى از اصول سيره پيامبر(ص), آن است كه ايشان در تبليغ دين; اهل تكلف نبود و آسان مى گرفت و سخت گيرى بى جا نمى كرد و بشارت مى داد و مردم را فرارى نمى داد.
    زمانى كه رسول اكرم(ص) معاذ بن جبل را براى دعوت مردم, به يمن فرستاد, به او فرمود:
    ((يا معاذ! بشر و لا تنفر, يسر و لا تعسر.))(5)
    
    و نيز به يكى ديگر از يارانش فرمود:
    ((يا جابر! ان هذا الدين لمتين فإوغل فيه برفق فان المنبت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقى.))(6)
    اى جابر! دين اسلام دين با متانتى است, با خودت با مدارا رفتار كن!
    چون آدمى كه مركبى به او داده اند تا از شهرى به شهر ديگرى برود, اگر فشار بيش از حد بر آن بياورد; مركبش را ناقص و مجروح مى كند و به مقصد هم نمى رسد.
    15. رسول اكرم(ص) در مسائل شخصى, نرمش داشت و ملايم بود اما در مسائل اصلى, صلابت داشت و قاطع بود. در تاريخ آورده اند كه: يك يهودى در كوچه جلوى پيامبر(ص) را گرفت و ادعا كرد كه از رسول الله(ص) طلبى دارد و در همان جا طلبش را خواست. رسول اكرم(ص) با آرامش گفت كه: ((اولا طلبى از من ندارى و ثانيا الان مالى به همراه ندارم; بگذار بروم تا بعد قضيه را حل كنيم. )) يهودى قبول نكرد و با پيامبر(ص) گلاويز شد و رداى پيامبر را به دور گردن ايشان پيچيد به طورى كه گردن مباركشان قرمز شد. مسلمان ها كه رسيدند و متوجه قضيه شدند خواستند خشونت به خرج دهند كه پيامبر(ص) مانع شد و آن قدر نرمش به خرج داد كه يهودى از كارش پشيمان شد و اسلام آورد.
    16. در فتح مكه, زنى از اشراف قريش دزدى كرده بود, افراد زيادى آمدند تا مانع اجراى حكم اسلام شوند و دست اين زن بريده نشود; اما رسول اكرم(ص) نپذيرفت و حكم الهى را اجرا كرد. اين واقعه, گوياى آن است كه حكم الهى را بايد با قاطعيت عمل كرد و جاى نرمش و سازش نيست.
    اميرالمومنين على(ع) در مسائل فردى و شخصى, در نهايت درجه نرم و مهربان و خوش روست; ولى در مسائل اصولى, انعطاف ناپذير است. على(ع) بر خلاف برخى از مقدس نمايان, عبوس و اخمو نبود; بلكه با مردم خندان و شاد برخورد مى كرد و با آنان شوخى مى كرد و البته حد آن را نگه مى داشت تا به باطل نرسد. همان طور كه رسول اكرم(ص) نيز چنين سيره اى داشت.
    اما همان اميرالمومنين كه در مسائل فردى, نرم و مهربان و خندان بود; در مسائل اصولى, سازش نمى كرد و مثل كوه استوار بود. در واقعه معروف درخواست مالى عقيل; اميرالمومنين(ع) به او فرمود:
    ((ثكلتك الثواكل يا عقيل! إتئن من حديده احميها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه(7); اى عقيل! داغديدگان به عزايت بنشينند. آيا از آهنى كه يك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده, فرياد مى كنى و مرا به سوى آتشى مى كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود, آن را برافروخته است؟!))
    17. يكى ديگر از اصول سيره نبوى; آن است كه رسول اكرم(ص) با همه كمالاتى كه داشت, بازهم مشورت مى كرد. او نيازى به مشورت نداشت اما براى اين, مشورت مى كرد كه اولا ديگران و همه حاكمان آينده ياد بگيرند و ثانيا با اين كار مى خواست به ياران و همراهانش شخصيت بدهد و نيروى تدبير و ابتكار را در آنان شكوفا كند.
    18. يكى از مباحثى كه كشيش هاى مسيحى بر روى آن, تبليغ فوق العاده كرده اند, اين است كه ((اسلام, دين شمشير است.)) البته اسلام, دين شمشير است و اين, كمال اسلام است نه نقص آن. اما اين كشيش ها منظورشان آن است كه ابزار اسلام براى دعوت; شمشير است و شك ندارد كه اين ادعا برخلاف واقعيات تاريخى و سيره رسول اكرم(ص) و نص قرآن كريم است. (ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن.)(8)
    19. اين كه بعضى مى گويند: ((اسلام با دو چيز پيش رفت; با مال خديجه(س) و شمشير على(ع)!)) يعنى با زر و زور(؟!) اگر چنين باشد, كه معلوم مى شود دين بى پايه اى است! بى ترديد شمشير على(ع) به اسلام خدمت كرد اما نه براى آن كه مردم را مجبور به پذيرش اسلام كند بلكه براى دفاع از اسلام در برابر دشمنان. و البته ثروت خديجه(س) به اسلام خدمت كرد اما براى حفظ اسلام و دفاع از مسلمانان در زمان محاصره در شعب ابى طالب(ع); به اين معنا كه اگر ثروت خديجه نبود, فقر, مسلمان ها را از پا درمىآورد.
    20. براى آشنايى بيش تر با سيره نبوى; چند سخن از سخنان حكيمانه رسول اكرم(ص) نقل مى شود:
    1. خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد.
    2. مومن; خنده رو و شوخ است و منافق; عبوس و خشمناك.
    3. اگر فال بد زدى, اعتنا نكن و به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى, فراموش كن و اگر حسادت ورزيدى, خود را نگه دار.
    4. هركه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد, مسلمان نيست.
    5. هنگام مرگ, مردمان مى پرسند: از ثروت چه باقى گذاشته؟ اما فرشتگان مى پرسند: از عمل نيك چه پيش فرستاده
    است؟
    6 . اى مردم! پروردگار همه شما, يكى است و پدر همه, يكى. همه فرزند آدم هستيد و آدم از خاك است. عرب بر عجم برترى ندارد. گرامى ترين شما نزد خداوند, با تقواترين شماست.
    7. دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آيد.
    8 . از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن, نادانى و حاصل آن, پشيمانى است.
    9. شما همه شبان و مسئول نگاهبانى يكديگريد.
    10. اين همه حرص حكومت و رياست! و اين همه رنج و پشيمانى در عاقبت!
    11. مبادا كه ترس از مردم, شما را از گفتن حقيقت باز دارد!
    12. منفورترين حلال ها در نزد خداوند, طلاق است.
    13. گناه پنهان به صاحب گناه زيان مى رساند; گناه آشكار به جامعه.
    14. خداوند مومن صاحب حرفه را دوست دارد.
    
    پى نوشت ها:
    1. بقره / 190.
    2 ـ مائده / 8.
    3. انفال / 60.
    4 ـ نهج البلاغه, فيض الاسلام, خ 107.
    5. سيره ابن هشام, ج 4, ص 237.
    6. كافى, ج 2, ص 86 و 87
    7. نهج البلاغه, صبحى صالح, خ 224.
    8. نحل / 125.

 

|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت