يار، بي پرده از در و ديوار…
در صبح ارغواني بهاري آن هنگام که مه سپيدبال و حريرگون، بادست خرامانش موجهاي خروشان دريا را نوازش مي کند، و لختي بعد که خورشيد درخشان اشعه هاي نارنجي اش را بر آبي دريا فرو مي کند و با غلغلک لطيفش دريا را به تلاطم مي آورد؛
تو را مي بينم
در شب جادوئي تابستاني، در آن ساعت که مهتاب لبخند مي زند و دريا ماه را در آغوش ميکشد و در آن هنگام که موجهاي عابد پيشاني مرطوبشان را به سجده گاه خيس ساحل ميکوبند و سرگرم عبادت شورانگيزشان ميشوند؛
تو را مي بينم
![]()
درغروب طلائي رنگ خورشيد پائيزي؛ در رقص هزاررنگ برگهاي چرخان و در آواي محزون آنها که بر پهنه وسيع خاک درسجده اند و يادآور خزان پس از نشاط اند؛
|+|
نوشته شده توسط جواد اکبری در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت

